‏نمایش پست‌ها با برچسب اکبری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اکبری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

تعقیب و گریز

ممنوع‌الورود کردن 8 نفر در بهمن سال 87 اتفاق غیرمترقبه‌ای بود، هیچ کدام از ما انتظار چنین رفتاری نداشتیم. در طول سه سال پیش از آن چنین اتفاقی برای هیچ کس نیفتاده بود. حتا زمانی که دانشجویان حکم حذف ترم داشتند باز هم در دانشگاه و خوابگاه رفت و آمد می‌کردند و مشکلی نداشتند، حتا چاقوکش‌ها و قاچاق‌چی‌ها. اما یک دفعه رییس دانشگاه که گویا به خاطر تجمعات همان ترم، عقده‌ی زیادی پیدا کرده بود، با وجود قولی که داده بود تصمیم گرفته بود، برخورد شدیدی با دانشجویان فعال و فرهنگی بکند.
ما آن روز یعنی دهم بهمن هنوز داخل دانشگاه بودیم و از این رفتار بی‌شرمانه غافل‌گیر شده بودیم. برخی از استادان آمدند و صحبت کردند، اما هیچ فایده‌ای نداشت. نامه‌ای که برای حکم ما صادر کرده بودند نام کسی پایش نبود، خط‌خطی هم شده بود و شبیه امضای هیچ کس نبود، امضا شبیه نقاشی یک بچه دبستانی بود. رییس مقتدر دانشگاه شهامت آن را نداشت پای دستورش را امضا کند. نامه‌ی احمقانه‌ای را هم ضمیمه کرده بودند که هر اتفاقی بعد از این در دانشگاه بیفتد تقصیر شماست! یعنی اگر کپسول گازی هم منفجر می‌شد یا جایی آتش می‌گرفت باید ما جواب می‌دادیم! همه چیز غیرقانونی بود اما کاری از دست ما برنمی‌آمد، زور و قدرت دست رییس دانشگاه بود و می‌توانست به نگهبانان دستور بدهد و آن‌ها هم به گفته‌ی خودشان اگر از بالا دستور می‌گرفتند حاضر بودند دانشجو را بکشند.
اول با کامران جلیل درگیر شدند و خواستند بیرونش کنند و زد و خورد لفظی شد. در واقع جلیل به خیال خودش آمده بود برای باقری صحبت کند، اول اسم خودش در لیست نبود، بعد به او هم حکمش را دادند و گفتند که خودت هم ممنوع‌الورودی! گویا آخر کار اکبری همین‌طوری عشقش کشیده بود و اسم او را هم اضافه کرده بود. در آن ترم جلیل هیچ‌گونه فعالیت صنفی و سیاسی نداشت. من آن‌جا کمی صحبت کردم که شما نهایتاً می‌توانید از دانشگاه کسی را ممنوع‌الورود کنید، اما خوابگاه به هر حال خانه‌ی ماست و کسی حق ندارد متسأجر را بدون حکم قاضی اخراج کند. اما چون خوابگاه در داخل دانشگاه بود، حرف‌های ضد و نقیض می‌زدند. بعد گفتند ما که به تو کاری نداریم!
کمی دم در معطل شدیم. بعد تصمیم گرفتیم برویم داخل خوابگاه. به ساختمان خوابگاه‌ها که نزدیک شدیم، متوجه شدیم که نگهبانان دستور گرفتند که دنبال ما بیایند و ما را بیرون کنند. وارد راهروی یکی از خوابگاه‌ها شدیم، همان لحظه یکی از هم‌کلاسی‌ها در اتاقش را باز کرد و آمد بیرون، ما همگی وارد اتاقش شدیم. بعد در را قفل کردیم و برق را هم خاموش کردیم و نشستیم. همان‌جا یکی از بچه‌های ترکمن با ما بود و گفت اگر بیرون‌تان کردند بچه‌های ترکمن بیرون دانشگاه یک خانه دارند برویم آن‌جا. مشکل ما این بود که نمی‌دانستیم این‌ها چه نقشه‌ای در سر دارند و می‌خواستیم زمان به دست بیاوریم که بیشتر فکر کنیم. بدترین گمانی که می‌زدیم این بود که اکبری به کارمندان اطلاعات تماس گرفته که بیایند و ما را بازداشت کنند، گویا رابطه‌ی نزدیکی با اطلاعات داشت. معلوم نبود در این صورت چه پیش می‌آمد. نگهبان‌ها بالاخره به راهروی ما هم سر زدند و صدای‌شان شنیده می‌شد. چند تا اتاق را در زدند و سراغ ما را گرفتند. بعد آمدند دم اتاق ما در زدند، در را باز نکردیم. ظاهراً دستور نداشتند که در را بشکنند، شاید هم خیلی مطمئن نبودند که ما آن‌جا هستیم. نگهبان‌ها دو سه باری رفتند و آمدند و بعد دیگر خبری از آن‌ها نشد.
ما کم‌کم فکرهای‌مان را کردیم و به این نتیجه رسیدیم که به سراغ وکیلی که گرفته بودم، برویم و با او صحبت کنیم که علیه این بی‌قانونی‌ها شکایت کند و از حق ما دفاع کند. از وقتی که پورذهبی و اکبری شروع کردند به پاپوش درست کردن علیه من، تصمیم گرفتم که وکیل بگیرم و علیه‌شان شکایت کنم. پورذهبی ظاهراً روحانی بود و قرار بود به دانشجویان درس اخلاق بدهد، اما آدمی متعصب،‌کینه‌ای و دروغ‌گو بود. پشت سر من قسم خورده بود که یقین دارد من با نشریه فریاد همکاری کردم، حال آن که اصلاً من دست‌اندرکاران آن نشریه را تا پیش از انتشار نمی‌شناختم. در حمایت از احمدی‌نژاد هم خیلی متعصب بود، یک بار در جلسه کمیته ناظر ادعا کرد هر کس با احمدی‌نژاد مخالف است مشکل اعتقادی دارد! به نشریات دفتر نهاد هم مجوز داده بود مخالفانش را تکفیر کنند و برچسب الحاد بزنند و هر دروغ و تهمتی که می‌خواهند بزنند و به هیچ کس هم اجازه نمی‌داد از آن‌ها شکایت کند. سنگ‌ها را بسته بود سگ‌ها را رها کرده بود.
وقتی همه تصمیم‌مان را گرفتیم چه کار کنیم، از اتاق آمدیم بیرون و هر کسی اتاق خودش رفت و دیگر واهمه‌ای از آمدن نگهبان‌ها نداشتیم. رفتم اتاقم و برق را هم روشن کردم. بچه‌های راهرو گفتند که نگهبان‌ها وقتی من نبودم، سراغ اتاق من آمده‌اند و خواسته‌اند که در را بشکنند ولی بچه‌ها جلویشان را گرفتند. چیزی نگذشت که گله‌بچه آمد اتاق من و گفت که حراست گفته است که تا فردا وقت دارید خوابگاه را تخلیه کنید و اگر اعتراضی هم به حکم‌تان دارید فردا به نگهبانی تحویل بدهید. فردای آن روز نگهبان‌ها بچه‌هایی را که رفته بودند نامه اعتراض‌شان را بدهند، حسابی زده بودند و اجازه نمی‌دادند به خوابگاه برگردند و وسایل‌شان را بردارند، نگهبان‌ها به دستور ریاست کاملاً وحشی شده بودند. من هنوز اتاقم بود که باز گله‌بچه آمد اتاق و قضایای زد و خورد را تعریف کرد و گفت با این اوصاف بهتر است که هیچ مقاومتی نکنم و خودم بروم بیرون، وگرنه کتک می‌خورم. چند دقیقه بعد وسایلم را جمع و جور کردم و به همراه برخی از دوستان از در دانشگاه آمدم بیرون، دیدم هنوز بچه‌های دیگر دم در ایستادند و اعتراض دارند. گفتم از این‌ بی‌شرف‌ها بعید نیست که یک شکایت کذایی بکنند و از نیروی انتظامی بخواهند بازداشت‌تان کند و چون بیرون دانشگاه هستید، به راحتی نیروی انتظامی این کار را می‌تواند انجام دهد، بهتر است دور شوید. قانع نشدند، من رفتم و آن‌ها دم در ایستادند و متأسفانه همان اتفاق بدی افتاد که فکرش را می‌کردم و نیروی انتظامی بچه‌ها را چند ساعتی بازداشت کرد.
نکته‌ای که در حین این تعقیب و گریزها برای من خیلی جالب بود، واکنش دوستم علی نمازی بود. او اصولاً علاقه‌مند مسائل ادبی بود و مدتی بخش ادبی نشریه پنجره را می‌گرداند. وقتی انتخابات شورای صنفی پیش آمد، من از او خواهش کردم که وارد انتخابات شود و هم‌پیمانان را با او و دیگر بچه‌ها تشکیل دادیم. در واقع من از او خواسته بودم وارد فعالیت‌های صنفی شود، نشریه شورا را هم با امتیاز او با هم درمی‌آوردیم. نگران بودم که به خاطر این مسائل از دست من دلخور شده باشد. اگر من به او اصرار نکرده بودم، طبیعتاً این اتفاق‌ها هم برایش نمی‌افتاد. ازش پرسیدم از این که پیشنهاد من را قبول کردی و وارد مسائل صنفی شدی، الآن پشیمان نیستی؟ با قاطعیت گفت اصلاً پشیمان نیست و باز هم اگر موقعیتش پیش بیاید همان کارها را خواهد کرد. من خیالم راحت شد. خیلی مهم است که آدم‌ها وقتی با مشکلات غیرمترقبه و سختی مواجه می‌شوند، منطقی فکر کنند و از دایره‌ی انصاف خارج نشوند.

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

نقدهایی بر عملکرد اکبری

مدتی پیش در سایت اجتماعی کلوب در گروه دانشگاه سیستان و بلوچستان بحثی در مورد نقد عملکرد مسئولان باز شده بود و نوبت به بررسی عملکرد اکبری رسیده بود. من هم این مطلب را در آن‌جا نوشتم و بی‌مناسبت ندیدم که در این‌جا هم آن را منتشر کنم:

مدیریت ایشان خیلی شبیه به حاکمیت در این یک سال اخیر است. همان اتفاقاتی که قبلاً در دانشگاه رخ داده بود در کشور هم در سطح بزرگ‌تری رخ داد. من قصد توهین به ایشان را ندارم، مواردی که می‌گویم مستند است، خواستید بحث می‌کنیم:
1- اکبری هیچ ارزشی برای سطح علمی دانشگاه قائل نیست. استادان برجسته دانشگاه بدون دلیل روشنی بازنشسته و اخراج می‌شوند و استادانی که هیچ سوادی ندارند صرفاً به دلایل مذهبی به کار گرفته می‌شوند. اخراج دکتر بهتاش و آقای جهانتیغ نمونه بارزی از بی‌اعتنایی مدیریت نسبت به سطح علمی دانشگاه است.
2- فساد مالی و اداری در دانشگاه غوغا می‌کند. برای اجرای پروژه‌های دانشگاه هیچ گونه مناقصه‌ای برگزار نمی‌شود. برای نمونه آشپز دانشگاه هیچ گاه عوض نمی‌شود. به دروغ اعلام می‌کنند که هیچ کس حاضر نیست در این جا کار کند حال آن که در خود زاهدان آشپزخانه‌های بزرگی هستند که در حسرت شرکت در مناقصه دانشگاهند. جالب اینجاست که اگر شما به آشپز اعتراض کنی، فاضل که باید ناظر کار آن‌ها باشد، به جای رسیدگی به اعتراض شما، برای شما پرونده در کمیته انضباطی درست می‌کند.
3- به لحاظ فرهنگی هم و غم مدیریت دکتر اکبری پرورش آدم‌فروش و خبرچین است. دانشگاهی که باید کرامت انسانی را پرورش دهد خبرچین و جاسوس استخدام می‌کند که با نام رابط فعالیت کنند. معمولاً‌ از نقطع ضعف دانشجویان برای استخدام در آدم‌فروشی استفاده می‌کنند. یا دانشجو رابطه‌ای با دختری دارد و شمس او را می‌ترساند اگر خبرچینی نکند به خانواده خبر می‌دهند یا دانشجویانی که ضعف علمی دارند و در آستانه اخراجند با وعده مدرک به کار گرفته می‌شوند.
4- سوء استفاده از کار دانشجویی. کار دانشجویی را برای کسانی تعیین کرده‌اند که مشکلات مالی دارند و قصد فعالیت در کارهای دانشگاه را دارند. اما فاضل از این فرصت برای استخدام خبرچین برای خودش استفاده می‌کند. اگر دقت کنید اغلب کار دانشجویی‌ها یا به دانشجویان تربیت بدنی فاضل می‌رسد یا به هم‌شهری‌های بجنوردی‌اش. معمولاً هم کاری انجام نمی‌دهند. مواردی را من سراغ دارم که یک دانشجوی فاضل 6 تا کار دانشجویی با اسامی مختلف گرفته است و هیچ کاری انجام نداده است.
5- دروغ و باندبازی و پرونده‌سازی ویژگی مشترک تمام مدیران دانشگاه است. از این حیث تفاوت چندانی میان اکبری و پورذهبی و فاضل و شمس نیست. نمونه اعتراف گرفتن از دانشجوی مضروبی که مجبور شد بگوید خودزنی کردم و نیز پرونده‌سازی برای نشریه فریاد مشتی نمونه خروار است. اصولاً‌مدیرانی که اندکی شرافت و وجدان در وجودشان احساس کنند نمی‌توانند با این مدیریت همکاری کنند. به همین دلیل در حوزه معاونت دانشجویی تغییرات زیادی صورت گرفت تا این که آدم حرف‌شنویی مثل رضوانی را پیدا کردند و مسئولیت دادند که اصلاً نه از قانون خبر دارد نه می‌داند چه اتفاقاتی می‌افتد!
6- فضای سبز دانشگاه که آن همه از آن تعریف می‌کنند هیچ‌گونه سازگاری با شرایط اقلیمی ندارد. هیچ دانشجویی برای دیدن چمن و حباب رنگی به زاهدان نمی‌رود. تعمیر و نگهداری آن‌ها هزینه گزافی بر دانشگاه تحمیل می‌کند. گاهی حتا مصرف برق و آب چنان بالا می‌رود که برق و آب خوابگاه‌ها قطع می‌شود برای چمن! اغراق در مصرف حباب‌های رنگی اصلاً‌ شایسته محیط دانشگاهی نیست. در کشورهایی غربی حباب‌های رنگی را در جلو کاباره‌ها به کار می‌برند.
7- سوء استفاده از موقعیت. فرزندان مسئولان دانشگاه هر جا قبول شده باشند حتا پیام نور به دانشگاه زاهدان منتقل می‌شوند. تا این جا مشکلی نیست مسأله این است که آن‌ها از موقعیت کمال سوءاستفاده را می‌کنند. فرزندان مسئولان رده بالای دانشگاه نه نیازی است در کلاس درس حاضر شوند، نه لزومی دارند درس بخوانند. آن‌ها بدون استثنا نمرات بالایی می‌گیرند. یعنی هیچ استادی جرأت نمی‌کند به آنان نمره پایین بدهد چه برسد که بیندازدشان!
8- در حالی که مدیریت دانشگاه کاملاً بر پایه دروغ‌گویی و فساد و پرونده‌سازی و سرکوب بنا شده است. مهم‌ترین مسأله از نظر مدیریت دانشگاه رابطه دختر و پسر است! در هیچ دانشگاهی مثل این دانشگاه به روابط دختر و پسر گیر نمی‌دهند. این همه فضای سبز درست شده است، اما کسی جرأت ندارد با هم‌کلاسی‌اش صحبت کند. در واقع فضای سبز با مدیریت اکبری به گورستان-پارک تبدیل شده است.
9- آقای اکبری عادت بدی که دارند این است که در صحبت‌های‌شان دائم از خودشان تعریف می‌کنند. خیلی زننده است. به هیچ کس هم اجازه نمی‌دهند در مورد ادعاهای‌شان تحقیق کند. مثلاً‌ در مورد همین آمار دانشگاه که مدعی است دومین دانشگاه کشور به لحاظ جمعیتی هستیم به هیچ کس اجازه تحقیق نمی‌دهد و به قوانینی استناد می‌کند که خودش تصویب کرده که به هیچ کس آمار ندهد!
10- آخرین نکته که در بعضی پیام‌ها دیده می‌شود این است که سعی می‌کنند کاستی‌های دانشگاه را به دیگران نسبت دهند و اکبری را تبرئه کنند. باید به این موضوع توجه کنید که رییس دانشگاه مسئول عملکرد تمام کارکنان دانشگاه است چون او در صورت عدم رضایت به راحتی می‌تواند مسئولان را عزل و نصب کند. داستان قدیمی وزیر بد و شاه خوب در ذهن بعضی‌ها حک شده است. اول شاه به وزیر دستوراتش را می‌دهد بعد که با اعتراضات روبرو شد خودش را مخالف نشان می‌دهد! همه کارهایی که در دانشگاه صورت می‌گیرد از آب دادن چمن تا ضرب و شتم و اخراج دانشجویان همه با تأیید شخص دکتر اکبری است. مواردی چون اخراج و ممنوع‌الورود شدن دانشجویان تنها در اختیار اکبری است.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

طومار جعلی و واکنش عجیب ناصری

احمد ناصری در سال تحصیلی 87-86 از استرالیا برگشت و به سمت سرپرستی معاونت دانشجویی ــ فرهنگی دانشگاه منصوب شد. در مقایسه با معاونت قبلی، شخصیت بازتری داشت و علاقه داشت که با دانشجویان فعال دانشگاه در ارتباط باشد و دائم در دفترش با اعضای انجمن و بسیج و دست‌اندرکاران نشریات دانشجویی گفتگو می‌کرد. اولین اقدامی که انجام داد که البته به دستور اکبری هم بود، نظارت پیش از چاپ نشریه «قلم انجمن» متعلق به انجمن اسلامی اقتصاد بود. در آن نشریه به اخراج دو استاد دانشگاه اعتراض شده بود، اما وقتی برای انتشار به معاونت فرهنگی تحویل داده بودند از آنان خواسته شده بود که آن مطلب را حذف کنند. جمعی از نشریات دانشجویی به این اقدام اعتراض کردند و بیانیه‌ای هم صادر کردند که در سطح دانشگاه منتشر شد، اما مسئولان آن نشریه سرانجام پذیرفته بودند که مطلب را عوض کنند و نشریه را با حذف آن خبر منتشر کنند. انتخابات مدیران مسئول نشریات بود و ما در آن‌جا به این اقدام شدیداً اعتراض کردیم اما اکبری و ناصری سعی کردند این کار را توجیه کنند.
اما اقدام عجیب‌تری که من اصلاً از ناصری انتظار نداشتم این بود که از تهیه طومار جعلی علیه نشریات دانشجویی و علی باقری حمایت کرد. پیش از این بارها با ناصری صحبت کرده بودم و گمانم بر این بود که بر خلاف دیگر مسئولان دانشگاه، در مجموع انسانی منطقی است و قانون را هم می‌فهمد و رعایت می‌کند. طومار را شمس نجفی و رابط‌هایش درست کرده بودند و به کمیته ناظر بر نظریات به عنوان شکایت فرستاده بودند و من و زینب داوری عضو کمیته بودیم و از طومار کپی گرفتیم تا امضاها را بررسی کنیم. با مراجعه به افراد متوجه شدیم که اکثر امضاهای طومار جعلی است. به ناصری این موضوع را خبر دادم، او به جای آن که دستور رسیدگی به این جعل بزرگ را بدهد که امضای نزدیک به 80 نفر در آن جعل شده بود، به ما حمله می‌کرد که چرا اصلاً این موضوع را بررسی کردیم و رسماً از جاعلان حمایت می‌کرد! حال آن که وظیفه ما در کمیته ناظر بر نشریات، بررسی شکایات بود. توجیهات عجیبی را مطرح می‌کرد که برای من شنیدنش از زبان ناصری تازگی داشت.
بعدها گویا ناصری با شمس و کوچک‌زایی مشکلاتی پیدا کرده بود و ناچار به استعفا شده بود. رضوانی با حفظ سمت در امور شبانه جایگزینش شد و قلع و قمع کردن فعالان دانشجویی و نشریات و تشکل‌ها در دستور کار قرار گرفت و پورذهبی هم در این زمینه کمک زیادی به مسئولان دانشگاه می‌کرد و در نشریات وابسته به دفتر نمایندگی حکم ارتداد فعالان دانشجویی را صادر می‌کرد. بدون شک در دوره‌ی پس از ناصری اوضاع بدتر شد، اما ناصری هم از موقعیت‌هایش برای اصلاح وضعیت دانشگاه استفاده نکرد و در مواقع حساس از شمس و کوچک‌زایی در مقابل فعالان دانشجویی پشتیبانی می‌کرد. انتخابات شورای صنفی که برگزار شد یک ماه طول کشید تا تأیید شد و بعد از آن هم به جای آن که از اعضای منتخب حمایت کند از همان ابتدا حمله به علی نمازی و هم‌پیمانان را در دستور کار قرار داد و به بهانه‌های مختلف سعی می‌کرد او را تحت فشار قرار دهد. یک بار که برای عیادت دانشجویی که خودکشی کرده بود با بقیه منتخبان شورای صنفی به بیمارستان رفت، به او حمله کرده بود که اصلاً چرا اینجا آمدی و جزو وظایفت نیست و از این حرف‌های بی‌ربط. من با او تماس گرفتم و به او یادآوری کردم که رفت و آمد به بیمارستان ارتباطی به مسئولان دانشگاه ندارد اما حرف من را هم قبول نکرد و به همان ادعاهای عجیبش ادامه داد. نمازی بیشترین رأی را آورده بود و او می‌خواست با تضعیفش مانع از دبیر شدنش بشود. دو نفر از دختران دانشجوی رابط دانشگاه را هم گماشته بود دمِ درِ اتاق آن دخترِ دانشجوی مریضِ خودکشی‌کرده، تا همه چیز را گزارش دهند و مراقب اوضاع باشند.
آن روزها فضای احمقانه‌ای بر دانشگاه حاکم بود، من در وبلاگم استدلال می‌کردم که عیادت کردن از دانشجو در بیمارستان ربطی به دانشگاه ندارد و به جعل امضای دانشجویان باید رسیدگی کرد و معاونت دانشجویی تلاش می‌کرد که ثابت کند این موضوع ربطی به دانشجویان ندارد! به هر حال ناصری هم که استعداد خوبی در توجیه بی‌قانونی‌ها داشت، سرانجام بیش از یک سال نتوانست در نظام مافیایی دانشگاه سیستان و بلوچستان دوام بیاورد و جایش را به کسی داد که نه دانشجو و نه قانون برایش هیچ کدام اهمیتی نداشتند و ندارند و از بسیاری از اتفاقاتی که در حوزه‌ی معاونتش اتفاق می‌افتاد، بعدها خبردار می‌شد و پاسخ همیشگی‌اش این بود که ما اختیاراتی فراتر از قانون داریم!

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

احضار به کمیته انضباطی

در طول تحصیلم چندین بار به کمیته انضباطی احضار شدم، گاهی به صورت شفاهی و اغلب به صورت کتبی. تا قبل از آمدن رضوانی این رفت و آمدها تأثیری نداشت و خیلی جدی نبود. اما بعد از آمدن این معاون جدید پرونده‌سازی شروع شد.
اولین بار در دوره‌ی محمودی به کمیته احضار شدم و آن هم درست پس از آن بود که خبری را در مورد هتاکی یکی از رابطان کمیته انضباطی در پنجره نوشتم. ظاهراً یکی از این آدم‌فروشانی که در آن دانشگاه به آن‌ها رابط می‌گویند در طبقه آخر خوابگاه 9 ادبیات پس از صحبت کردن شروع به فحش دادن ناموسی کرده بود و بچه‌های لاین از این رفتار رابط شاکی بودند. این موضوع را من سربسته در پنجره نوشتم و اسمی از رابط نبردم تا حداقل این موجودات رفتارشان را درسکت کنند.
حدس من این بود که این احضار باید به همین مطلب ارتباط داشته باشد با محمد احسانی که عضو کمیته ناظر بر نشریان دانشجویی بود تماس گرفتم و گفتم در مورد مطالب نشریه، طبق قانون، کمیته انضباطی نباید وارد شود و او هم دنبال قضیه را گرفت و به او گفتند به نشریه ربطی ندارد.
سعی کردم قبل از رفتن به کمیته از موضوع باخبر شوم. اما هیچ کس توضیحی نداد. این احضار کردن و توضیح ندادن در مورد اتهام وارده، نوعی شکنجه سادیستی است که کار معمول کمیته انضباطی است.
تاریخ مقرر به دفتر رفتم و با اتهام عجیبی روبرو شدم. به من گفتند در تاریخ فلان تو در سینماتئاتر دانشگاه بودی و مزاحم یک دختر شدی و به او فحاشی کردی! گفتم اول من تا به حال با کسی بگومگو نداشتم. دوم این که من اصلاً سینماتئاتر نمی‌روم! جالب بود که این موضوع را قبلاً در پنجره هم گفته بودم. به خاطر بی‌کیفیت بودن پخش فیلم نوشته بودم که تماشای فیلم در سینماتئاتر هیچ لذتی ندارد. این‌ها را گفتم و شمس اصرار داشت که توضیح بدهم چرا این کار را کردم. طبق معمول برگه شکایت را هم به من نشان نمی‌داد.
من حرف آخر را زدم و گفتم این اتهام ربطی به من ندارد و اشتباه شده است. شمس اصرار داشت که باید بروم و از آن خانم رضایت بگیرم! گفتم من این اتهام را قبول ندارم چرا باید رضایت بگیرم؟ خلاصه آخرش گفت پس من شاکی را می‌آورم تا با هم روبرو شوید. قبول کردم.
چند روز بعد به من زنگ زد و گفت شاکی پرونده آمده دفتر کمیته انضباطی و منتظر شماست. رفتم آن‌جا و یک خانم شدیداً محجبه با یک پسر دانشجو عضو بسیج که می‌شناختمش آن‌جا بود. تا من را دیدند گفتند که ببخشید اشتباه شده است و کس دیگری بوده است! خلاصه نفهمیدم به چه دلیلی آن دانشجوی بسیجی هم آمد جلو و کلی عذرخواهی و روبوسی کرد که ببخشید که اشتباه شده است. من هنوز هم نفهمیدم این قضیه به او چه ربطی داشت. من هم برگشتم و شمس هم که وانمود می‌کرد فقط وظیفه‌اش را انجام داده است و در مورد مسئولیتش صحبت کرد.
نکته جالب این بود که شاکی محترم علاوه بر این که اسم و فامیل من را نوشته بود مشخصات نشریه‌ را هم نوشته بود که من مدیرمسئولش هستم. چطور می‌شود کسی این همه اطلاعات رااشتباه کرده باشد؟
مسئله اصلاً اشتباه آن دختر دانشجوی احتمالاً بسیجی نبود. قضیه این بود که شمس می‌خواست از این طریق قدرتش را نشان بدهد و بگوید که از هیچ هم می‌تواند پرونده‌سازی کند تا ما حساب ببریم.
بعدها هم تجربه ثابت کرد که شمس با پشتیبانی حامی اصلی‌اش احمد اکبری که سعی می‌کند به هر وسیله‌ای قدرتش را حفظ کند، می‌توانند هر اتهام دروغی را به دانشجویان بزنند و کسی هم عملاً امکان هیچ‌گونه دفاعی ندارد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

کینه‌ورزی و مدیریت دانشگاه

یکی از ویژگی‌های اخلاقی ریاست دانشگاه س و ب که خیلی هم اصرار دارد خودش را پدری مهربان معرفی کند، کینه‌توری عمیق وی است. ویژگی بدتر این است که نمی‌تواند این کینه‌توزی را پنهان کند. معمولاً وقتی مقام بالاتر می‌رود باید این حس کینه‌توزی که مختص آدم‌های ضعیف‌تر است از بین برود، اما در دانشگاه س و ب برعکس است. رییس عموماً بر مبنای کینه‌توزی عمل می‌کند و نوع برخودش با دانشجویان بر مبنای انتقام‌گیری است. چند نمونه را من از دوره‌ای که خودم در آن دانشگاه بودم مثال می‌زنم.
- زمانی که علی باقری در اعتراضات صنفی پشت تریبون قرار گرفت و انتقاداتی کرد. رییس دانشگاه از پشت تریبون به او گفت «خیلی دور برداشتی!» با این حرف عمق کینه‌اش را از علی نشان داد و بعد هم دیدیم که به نگهبانان دستور داد با او چقدر وحشیانه برخورد کنند و یک روز از بس کتک خورد به بیمارستان بردندش. فکر کنم چهار بار نگهبانان دانشگاه به بهانه‌های مختلف علی را زدند. وضعیت تحصیلی‌اش هم فکر می‌کنم هنوز بلاتکلیف است. بالاترین محکومیتی را دانشگاه می‌توانست، در حقش اعمال کرد و با وجود آن که دوره محرومیت دو ترمش تمام شده است، هنوز آقای کینه‌توز اجازه نمی‌دهد به دانشگاه برگردد یا حداقلش تکلیفش را روشن کند که چه کار باید بکند.
- وقتی دانشجویان ممنوع‌الورود شدند اول اسم هفت نفر آمده بود. بعداً بدون هیچ دلیل خاصی رییس دانشگاه دستور داد که اسم کامران هم اضافه شود. در صورتی که کامران در آن یک ترم فقط درسش را می‌خواند و هیچ‌گونه فعالیتی صنفی و سیاسی نداشت. اضافه شدن اسم کامران را یکی از مسئولان کمیته انضباطی این طوری توضیح داده بود. گویا اکبری فکر می‌کرده کامران به دلیل مشکلات درسی دیگر اخراج شده است، اتفاقا در آن ترم درسش را خوانده بود و هنوز دانشگاه بود، به همین خاطر وقتی دید مشکل آموزشی ندارد برایش مشکل انضباطی درست کرد. خوش‌بختانه بعداً مشکلات کامران حل شد و وارد دانشگاه شد.
- من در هفت ترمی که در دانشگاه بودم تقریباً مشکلی با ریاست دانشگاه نداشتم. اما بعد از این که گزارشی از دانشگاه نوشتم و در آن نوشتم که دانشگاه مرده بود و پس از اعتراضات زنده شد، کینه عجیبی از من به دل گرفت. از چندین نفر شنیدم که از این قضیه خیلی ناراحت است و بارها به زبان آورده است. وقتی پاپوش نشریه فریاد را برای من درست می‌کردند به او زنگ زدم و اعتراض کردم، اما جالب بود که در جواب من طبق معمول کلی از خودش و دانشگاه تعریف کرد و آخرش هم گفت دانشگاه ما مرده نیست! یعنی این‌ها جواب آن دو خط نوشته است.
علت این که کینه‌توزی اکبری به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم درباره‌اش بنویسم این بود که داشتم خبر بازدید هاشمی از یزدی را می‌خواندم که او هم تا حدودی همشهری اکبری است. منتها او به عیادت کسی می‌رود که تندترین حرف‌ها و تحقیرها را علیه‌اش زده است، اما رییس دانشگاه س و ب تمام فکر و ذکرش این است که چطور از دانشجویان منتقد دانشگاه انتقام بگیرد، اکثر بودجه دانشگاه هم صرف آدم‌فروشی و خبرچینی می‌شود. از همین تفاوت‌هاست که بعضی‌ها بزرگ می‌شوند و بعضی‌ها در گودال خودشان می‌پوسند.

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

تنبیه یا تشویق

ترم آخر من در دانشگاه سیستان و بلوچستان ترم پرماجرایی بود. اول ترم با ممنوع‌الورود شدن هشت نفر شروع شد. روز 10 بهمن این اتفاق افتاد. اکثر بچه‌ها از فعالان مطبوعاتی بودند. طبیعتاً مانع بزرگی برای دروغ‌گویی و آدم‌فروشی در آن‌جا محسوب می‌شدند که ستون‌های اصلی مدیریت در دانشگاه بود. فکر می‌کنم هنوز هم تغییری نکرده است. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم آن بیچاره‌ها هم چاره‌ای جز بیرون کردن ما نداشتند. نه شهامت اصلاح سیستم را داشتند، نه می‌توانستند کسی را جابجا کنند حتا منفورترین مسئولان را و از طرف دیگر جواب نشریات دانشجویی را هم نمی‌توانستند بدهند. برای آدم‌های عقب‌مانده‌ای مثل مدیران دانشگاه این کار دم‌دست‌ترین و راحت‌ترین کار بود. سناریوی فریاد خیلی ناشیانه و احمقانه طراحی شده بود.
قبلاً در این مورد در سایت خودم نوشتم قصد تکرارش را ندارم. اگر کمی فکر می‌کردند می‌توانستند با رسوایی کم‌تری این سناریو را اجرا کنند. اصلاً لازم نبود چنین کار احمقانه‌ای بکنند. کسی که قرار نبود آن‌ها را بازخواست بکند یک بهانه بهتر می‌توانستند پیدا کنند. اگرچه رفتار زشت مسئولان نشریه فریاد قابل گذشت نیست، اما آن‌ها هم مقصر اصلی نبودند. مقصر شیوه‌ی مدیریت فاسدی بود که از آن‌ها سوء استفاده می‌کرد.
قصدم پرداختن به موضوع فریاد نبود، به هر حال سه نفر از ممنوع‌الورودها به بهانه‌ی دروغین نشریه فریاد ممنوع‌الورود شدند و جالب این بود که مدیرمسئول و سردبیر آن نشریه هیچ مشکلی پیدا نکردند. در حالی که ما حیران و سرگردان بودیم، آن‌ها جایزه هم گرفتند و یک غرفه در پارک دانشجو در اختیار مدیرمسئول نشریه توقیف شده فریاد قرار گرفت. در حکم تجدید نظر احکام 4 نفر به طور کامل تعلیقی شد. یعنی محرومیت از تحصیل برداشته شد موقتاً برداشته شد. بعداً مشکل یک نفر دیگر هم حل شد. حکم علی باقری و امین صالحی مشابه حکم قبلی باقی ماند (حکم دو ترم محرومیت صالحی به یک ترم تبدیل شد.)
در مورد من وضعیت کمی فرق می‌کرد. توضیح دادنش هم برای من خیلی سخت بود. حکم من به صورت تعلیقی درآمد اما قبلش از من خواستند که تعهد بدهم تا قبل از امتحانات به دانشگاه نیایم! به هرکس این را توضیح می‌دادم بدون استثنا می‌گفت این تشویق است یا تنبیه؟! به هر حال مسئولان دانشگاه ترس احمقانه‌ای از من داشتند و این اواخر هر اتفاقی که علیه مسئولان دانشگاه می‌افتاد توهّم توطئه داشتند که این کار را من کردم. موقعی که هنوز اخراجم نکرده بودند یک یادداشت در کاغذ اخبار نوشتم با عنوان «دفاعیه شیطان رجیم» و توضیح دادم که من را با شیطان انگار اشتباهی گرفته‌اند. با این کاری که کردند و من هم اتفاقاً بدم نیامد، در حقیقت کل سیستم آموزشی دانشگاه را زیر سوال بردند. اگر دانشجو می‌تواند بدون حضور در کلاس در امتحان شرکت کند، دیگر چرا این قدر هزینه می‌کنند برای کلاس و استاد؟ مدیریت دانشگاه باید برای حضور دانشجو در کلاس ارزش قائل باشد نه این که از او تعهد بگیرد که کلاس نیاید! به نظرم این مورد کاملاً استثنایی است. اگر دانشگاه درست و حسابی بود حتا اگر مشکل انضباطی هم حل می‌شد به خاطر عدم حضور در کلاس تا آن موقع باید تعیین تکلیف می‌کرد. مثلاً می‌گفت این ترم که دارد تمام می‌شود حذف ترم کن ترم بعد بیا. یا حداقل می‌گفت دیگر امکان غیبت نداری. تنها چیزی که برای آن‌ها اصلاً مهم نبود کلاس رفتن دانشجو بود.
البته باید این را هم اضافه کنم که اصولاً گروه زبان آن دانشگاه خیلی فشار روی دانشجویان نمی‌آورد و خیلی دانشجو لازم نبود زحمت مطالعه در طول ترم را بکشد. من و برخی دوستانم تقریباً همه درس‌ها را آخر ترم و شب امتحان نگاه می‌کردیم. به نظرم می‌شد اصلاً ترم‌های گروه زبان را یک‌ماهه برگزار کرد. اول ترم استادها کتاب‌ها و منابع امتحان را مشخص کنند و بعد از یک ماه از بچه‌ها امتحان بگیرند. در طول ترم عملاً دانشی مبادله نمی‌شود. بعضی استادهای محترم چیزی که یاد نمی‌دادند اتفاقا یک سری اشتباهات را به ذهن دانشجویان فرومی‌کردند که همان چیزی هم که از قبل می‌دانست هم از بین می‌رفت. این‌ها به خاطر سوابق بسیجی و بقیه مسائل بورسیه و مدرک گرفتند و استخدام هم می‌شدند اتفاقا پست هم زود می‌گرفتند. بعضی استادهایی که دروس تخصصی مترجمی را تدریس می‌کردند تحصیلات‌شان ربطی به مترجمی نداشت، یعنی خودشان همان واحدهایی را که تدریس می‌کنند در دوره تحصیل‌شان نگذراندند! وضع ادبیات انگلیسی کمی بهتر بود. چند تا استاد خوب البته هنوز در گروه هست که به درد دانشجویان می‌خورند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

آمار دانشجویان

یکی از موضوعاتی که هیچ گاه دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان از آن سر در نخواهند آورد آمار دانشجویان است. از سوی مسئولان دانشگاه آماری بین 17 هزار تا 22 هزار نفر گفته می‌شود، اما کسی نمی‌تواند آمار دقیق را به دست بیاورد. امسال هم که از پذیرش دانشجوی شبانه کارشناسی خودداری کردند قاعدتاً باید آمار کم‌تر شده باشد.
این مسئله زمانی برای فعالان دانشجویی مهم شد که مسئله انتخابات شورای صنفی پیش آمد. یکی از بندهایی آیین‌نامه انتخابات این بود که باید 30 درصد (در مورد این درصد شک دارم، اگر اشتباه باشد بعدا تصحیح می‌کنم) از دانشجویان هر واحدی که شورای صنفی می‌خواهد در انتخابات شرکت کند. انتخابات سال 85 به همین بهانه باطل شد. سال 87 هم انتخابات برگزار شد، اما نتایج را تأیید نمی‌کردند. در حالی که آمار دقیق مشخص نبود، مسئولان می‌توانستند در صورت تمایل به همین بهانه انتخابات را تأیید یا رد کنند.
بعد ا زاتمام انتخابات، از معاونت وقت دانشجویی درخواست کردیم قبل از شروع شمارش آرای صندوق، آمار حد نصاب آرا را اعلام کند. اما به هیچ وجه زیر بار نرفت. من کمی با ایشان بحث کردم و گفتم با این حساب اگر شما از نتیجه خوشتان بیاید تأیید می‌کنید وگرنه رد می‌کنید. جالب این بود که حرف مرا تأیید کرد! تلاش ما فایده نداشت جز این که چند دقیقه‌ای شمارش آرا به تأخیر افتاد.
یکی دور روز بعد از انتخابات خودمان دست به کار شدیم. یک روز بچه‌های هم‌پیمانان را که انتخاب شده بودند، بسیج کردیم که هر کدام آمار گروه و در نهایت دانشکده خودشان را از گروه آموزشی بگیرد تا خودمان جمع بزنیم و آمار دانشکده‌ها را به دست بیاوریم. دو سه ساعتی طول کشید و ما آمار دو دانشکده مهندسی و علوم را به دست آوردیم. با انتشار این آمار در ویژه‌نامه پنجره جلو ابطال انتخابات را گرفتیم. مسئولان هم وارد عمل شدند اما کمی دیر کردند چند ساعتی از کسب آمار تمام شده بود، که به تمام گروه‌ها ابلاغ کردند که حق ندارند به هیچ کسی آمار دانشجویان را بدهند. بعد هم اعلام کردند آمار مورد تأیید دانشگاه را باید فقط از یک نهاد خاص بگیریم.
دانشگاه سیستان و بلوچستان، دانشگاهی سراسری است و از بودجه عمومی استفاده می‌کند و نه تنها دانشجویان حق دارند از آمار باخبر شوند بلکه تمام مردم باید بدانند که در دانشگاهی که از بودجه عمومی استفاده می‌کند چه خبر است، دست کم چند نفر دانشجو دارد.
البته ما می‌دانستیم که مسئولان دانشگاه از انتشار آمار عصبانی خواهند شد، چون آمار خیلی پایین‌تر از آن‌چیزی بود که ادعا می‌کردند، قصد هم نداشتیم در این مورد با آن‌ها درگیر شویم، قصد ما فقط تأیید انتخابات بود، بنابراین فقط درصد شرکت‌کنندگان را اعلام کردیم که بهانه‌ای نداشته باشند. با این حال دکتر ناصری از افشای این موضوع شاکی بود. در آن زمان رابطه‌ی ایشان با بسیج دانشجویی خیلی خوب بود و مدام با رییس بسیج این طرف و آن طرف می‌رفتند. یادداشتی بدون نام خودش در نشریه سراج منتشر کرد و در آن مدعی شد که انتشار آمار باعث کم شدن سهمیه آرد و چیزهای دیگر می‌شود و کلی از ما انتقاد کرد. ما هم دوباره توضیح دادیم که آمار ندادیم بلکه نسبت شرکت‌کنندگان را اعلام کردیم و از این گذشته آمار دو تا دانشکده از 11 تا دانشکده اهمیت زیادی ندارد.
از طرف دیگر شمس نجفی هم با دبیر جدید جامعه اسلامی رفاقتی نزدیک داشت و آن‌ها هم یک نشریه منتشر کردند و شروع کردند به تردید وارد کردن در مورد صحت انتخابات و درصد شرکت‌کنندگان. حدود یک ماه طول کشید تا نتیجه انتخابات تأیید شد. البته سنگ‌اندازی در کار شورای صنفی از روز بعد از تأیید انتخابات شروع شد.
علت این که آمار اصلی دانشجویان دانشگاه را اعلام نمی‌کنند، خیلی روشن است و تقریباً همه می‌دانند. اما علت این که آمار واقعی و و آمار مورد ادعای دانشگاه این قدر با هم تفاوت دارد، به وضعیت دانشگاه برمی‌گردد. چون دانشگاه در منطقه‌ای محروم واقع شده و به شیوه‌ای کاملاً بدوی اداره می‌شود، بسیاری از کسانی که قبول می‌شوند اصلاً پای‌شان را به گورستان‌-پارک زاهدان نمی‌گذارند. برخی از دانشجویان مدتی طاقت می‌آورند اما بعد تحصیل را نیمه‌کاره رها می‌کنند. عده‌ی زیادی هم پس از چند ترم میهمانی و انتقالی می‌گیرند و فرار می‌کنند. تا آن جایی که من خبر دارم، هیچ لزومی برای حذف کردن آمار این افراد وجود ندارد.
پی‌نوشت: اگر در این‌جا مواردی از عملکرد نامناسب دکتر ناصری نوشتم، بدین معنی نیست که بقیه بهتر بودند. انصافاً در مدتی که ایشان مسئولیت داشتند وضعیت فعالیت‌های دانشجویی خیلی خوب بود، البته در کارشان نقایص فراوانی هم بود. من دقیقم نمی‌دانم اگر در منصب‌شان می‌ماندند همین کارهایی را که نفر بعدی کرد انجام می‌دادند یا نه، شواهدی در اواخر فعالیت‌شان وجود داشت، که نشان می‌داد ایشان هم برنامه فشار بر فعالان دانشجویی را در دستور کار داشت. اما آن‌چه روشن است بعد از رفتن ایشان اوضاع خیلی بدتر شد.

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

نامه سرگشاده جمعی از دانش‌آموختگان دانشگاه سیستان و بلوچستان به ریاست دانشگاه

جناب آقای دکتر اکبری!
خبرهای ناگواری از دانشگاه سیستان بلوچستان به گوش می‌رسد. دانشگاهی که در آن‌جا تحصیل کردیم و بی‌گمان بخشی لاینفک از زندگی همه‌ی ما بوده و خواهد بود. نام آن دانشگاه همواره یادآور خاطراتی فراموش‌ناشدنی برای همه‌ی ماست. این دومین ترمی است که دانشجویان این دانشگاه از بخت بد با اخبار رعب‌آور صدور احکام شدید انضباطی برای دوستان‌شان و ممنوع‌الورود کردن آنان، ترم تحصیلی را آغاز می‌کنند. در دانشگاه‌های دیگر معمولاً دانشجویان با خوشی و نشاط و امید تحصیل را آغاز می‌کنند، از بخت بد آن‌جا اوضاع وارونه است. آغاز ترم تحصیلی گذشته همراه با ممنوع‌الورود شدن 8 دانشجو و رفتارهای خشونت‌آمیزی با آنان بود و این ترم تحصیلی هم با ممنوع‌الورود شدن 12 دانشجو آغاز شده است. خدا می‌داند در ترم‌های آینده چند نفر باید قربانی شوند تا ترم تحصیلی آغاز شود.
آقای دکتر اکبری! دانشجویان به قصد علم‌آموزی با هزاران امید و آرمان به آن دانشگاه پا می‌گذارند، آنان هیچ گناهی نکرده‌اند که این دانشگاه را هم در انتخاب‌های خود گنجانده‌اند، چه دلیلی دارد که فضای تحصیل علم را به فضای امنیتی و رعب‌آور تبدیل می‌کنید؟ چرا باید دانشجویان فرهیخته و فعال دانشگاه دائماً تحت فشار نیروهای امنیتی شما باشند، آنان جز بیان عقاید و نظرات‌شان مگر گناهی مرتکب شده‌اند که یا باید تحقیر شوند، یا باید دائماً با احضارهای مکرر و بی‌حاصلِ کمیته‌ی انضباطی روبرو شوند و در نهایت یک روز هم ناگهان با اطلاعیه صادره‌ی شما در درهای نگهبانی روبرو شوند که حق ورود به دانشگاه را ندارند؟ حق تحصیل حق تمام شهروندان ایرانی است، کسی این حق را به آنان نداده است که بتواند آن را با مهر و امضایی پوشالی پس بگیرد. شما و هیچ مقام دیگری به هیچ بهانه‌ای حق ندارید این حق را از دانشجویان فعال و فرهیخته‌ی دانشگاه با بهانه‌های واهی سلب کنید.
دانشگاهی که قرار بود کارخانه‌ی آدم‌سازی باشد در دوره‌ی طولانی ریاست شما تبدیل به کارخانه‌ی آدم‌فروشی شده است. شما دائماً افتخار می‌کنید که ظاهر دانشگاه را آراسته‌اید، غافل از این که وقتی شور و نشاطی در دانشگاه نباشد، تمام تلاش‌های شما در نهایت به ساختن گورستانی سرسبز منتهی خواهد شد. یک درصد از توجهی را که شما به وضعیت چمن‌ها و سنگ‌ها و حباب‌های رنگی دانشگاه کرده‌اید، اگر به کرامت انسانی دانشجویان می‌کردید، فضای آن دانشگاه آن قدر دلمرده و رعب‌آور نمی‌شد که شاهد افسردگی عمومی و خودکشی چندین دانشجو در هر ترم باشیم. شما اگر در بخش‌های زیباسازی شهرداری‌ها فعالیت می‌کردید بی‌گمان مدیر موفقی می‌شدید، اما مدیریت شما به گونه‌ای است که گویا دانشگاه فقط محوطه و ساختمان است و اساساً دانشجویی در دانشگاه وجود ندرد و هر کسی هم که ابراز وجود کند بلافاصله باید سرکوب و حذف شود. اگر قرار نیست دانشجویان فعالیت دانشجویی کنند، اگر قرار نیست فعالیت‌های علمی خارج از درس داشته باشند، اگر قرار نیست فعالیت هنری و فرهنگی بکنند، این موضوع را رسماً اعلام کنید و بگویید که آن‌ دانشگاه به دبیرستان تبدیل شده است، چرا این‌قدر دانشجویان را آزار می‌دهید و از حق تحصیل محروم می‌کنید؟ چه کسی به شما این حق را داده است که در جایگاه شاکی و قاضی و مجری قانون قرار بگیرید و بدون تفهیم اتهام و دادن حق دفاع، دانشجویان را با اتهامات بی‌اساس از حق تحصیل محروم کنید؟
شما در موارد متعدد دانشجویان را فرزندان خودتان خطاب کرده‌اید، آیا واقعاً با فرزندان خودتان هم این‌گونه برخورد می‌کنید؟ آیا بیرون کردن دانشجویان از محل تحصیل و زندگی‌شان به راستی رفتاری پدرانه است؟ رفتارهای اخیر شما با دانشجویان فرهیخته‌ی این دانشگاه مایه‌ی شرمندگی همه‌ی کسانی است که به نوعی به این دانشگاه تعلق خاطر دارند و ما مصرانه از شما می‌خواهیم که به این رفتارهای ناشایست پایان دهید و بپذیرید که دانشگاه را نمی‌توان با تدابیر امنیتی و نظامی اداره کرد. دانشگاه محل اجتماع فرهیختگان جامعه است و نیاز به فضایی دارد که همه‌ی دانشجویان بتوانند در آرامش خاطر به تحصیل علم و فعالیت‌های دانشجویی بپردازند، وظیفه‌ی شماست که این فضا را فراهم کنید. اگر فعالیت اجتماعی و سیاسی دانشجویان موقعیت شما و دیگران را به خطر می‌اندازد، اگر دیگران از شما خواسته‌اند که دانشجویان را سرکوب کنید و شما هم به هر قیمتی باید موقعیت‌تان را حفظ کنید و فرمان‌بردار باشید، هرطور صلاح می‌دانید رفتار کنید، اما فراموش نکنید که دیر یا زود، روزی فراخواهد رسید که هر کسی باید پاسخ‌گوی رفتار خود باشد، آن روز در مقابل ظلمی که به دانشجویان کرده‌اید هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست. ما بار دیگر از شما می‌خواهیم به ممنوع‌الورود کردن دانشجویان و محروم کردن آنان از حق مسلم تحصیل‌شان پایان دهید.