متأسفانه دروغ در چند سال اخیر رواج زیادی پیدا کرده است و هر کسی در هر مسئولیتی گویا مجبور است برای بقایش به دروغگویی متوسل شود. آقای رضوانی معاون دانشجویی دانشگاه سیستان و بلوچستان اخیراً به نصیحت مدیران مسئول نشریات دانشجویی پرداخته و متأسفانه باز به تکرار تهمتها و دروغهای گذشته پرداخته و ضمن اشاره به مورد نشریه فریاد گفته است که هر کس مسئول مطالب مندرج در نشریه است و مدیر مسئول فریاد هم به همین خاطر محکوم شده است و دو ترم محرومیت از تحصیل داشته و جالب توجه این است که ایشان گفتهاند به پشت پرده این ماجرا هم پرداختهاند و حتماً منظورشان فعالان دانشجویی است که به دروغ به آنها تهمت همکاری با فریاد زدند.
تا این لحظه برای دانشجویانی که ایشان مدعی هستند با فریاد همکاری کردهاند هیچگونه مدرکی ارائه نکردهاند. جز این که خود مدیر مسئول را در ازای بخشیدگی کامل و واگذاری یک باب مغازه در پارک دانشجو، واداشتهاند علیه دیگران شهادت دروغ بدهد. من تا قبل از انتشار این نشریه اصلاً مدیرمسئول را نمیشناختم و در زمانی که مشغول فروش نشریه بود یک دانشجوی دیگر او را به من معرفی کرد. او بعدا مدعی شد سرمقالهای را که به امضای سردبیر و امضای مشخص بود، من نوشتم!
اول این که حامد سالاری انتشار نشریه فریاد را همراه با سردبیر آن انجام داد و از کمکهای برادرش که از فعالان نشریات دانشجویی بود استفاده کرد و این را ما کاملاً در همان زمان توضیح دادیم و هیچ کمکی از فعالان دانشجویی آن دانشگاه نگرفت. بعداً هم نه تنها محکوم نشد بلکه مورد تشویق و تفقد مسئولان دانشگاه قرار گرفت و به پاس همکاریهایش یک باب مغازه در پارک دانشجو دانشکده ادبیات در اختیار وی قرار گرفت. در حالی که بقیه دانشجویان که به دروغ و بدون هیچ مدرکی متهم به همکاری با وی شده بودند ممنوعالورود به دانشگاه بودند، او که مدیر مسئول و همهکاره نشریه بود آزادانه در دانشگاه رفت و آمد میکرد و هیچگونه محدودیتی نداشت. جالب بود که خودش که متهم به توهین مقدسات و توهین به مسئولان بود باز شکایاتی را علیه دیگران مطرح کرده بود و با همکاری نزدیک با شمس نجفی علیه فعالان دانشجویی طومار تهیه میکرد. جالبتر این که این شکایتها پذیرفته میشد.
شایان ذکر است که ایشان در همان ترم فارغالتحصیل شد و سال بعد در دانشگاه آزاد اسلامی واحد مرکز در رشته باستانشناسی کارشناسی ارشد مشغول به تحصیل شد. اگر دو ترم از تحصیل محروم شده بود، چطور توانسته است بلافاصله در مقطع بعدی ادامه تحصیل بدهد؟ سال گذشته هم به فارغالتحصیل شدن سریع وی اشاره کردم، اما نشریه، یواسبی امروز، نشریهی دانشجوی آقای رضوانی، بدون آن که سندی بر مدعایش ارائه بدهد سعی کرد ادعای من را رد کند. (مدیر مسئول این نشریه به پاس خدماتش در کارشناسی ارشد همان دانشگاه بدون کنکور پذیرفته شد) بهترین راه برای این که ادعای دو ترم محرومیت از تحصیل حامد سالاری مشخص شود این است که نامه فارغالتحصیلی ایشان منتشر شود و از دانشگاه آزاد مرکز هم استعلام شود که از کی کارشناسی ارشد را شروع کرده است.
آقای رضوانی در دورهی مسئولیتش از بس که مجبور به دروغ گفتن بوده، کمکم خودش هم دروغهای خودش را باور کرده است. اوضاع خیلی بدی است. امیدوارم روزی فرار برسد که دروغ گفتن دیگر لازمهی مدیریت نباشد. اگر آقای رضوانی قرار بود برای چند دقیقه حقیقت را بازگو کنند باید این طور میگفت که در این دانشگاه قوانین و آییننامهها اهمیتی ندارد، من هم هیچ اطلاعی از آنها نداشته و ندارم و مهم نیست، چون از دیگران دستور میگیرم، مهم این است که شما میل و سلیقه مسئولان دانشگاه را در نظر داشته باشی، اگر موافق نظر پورذهبی بنویسی هیچ مشکلی برایت پیش نمیآید به هر کس هم اگر فحش بدهی و تهمت بزنی هیچ کس جرأت نمیکند شکایتی بکند. اگر هم مخالف پورذهبی باشی و حرفی جایی زده باشی که مثلاً فهمیده باشد با دولت مخالفی، حتا اگر نشریه هم نداشته باشی مسئولان دانشگاه تو را به اتهام همکاری با یک نشریه موهن خلقالساعه محکوم میکنند و هیچ کس هم نمیتواند به دادت برسد. چند نفر هم همیشه دم دست دارند که علیه هر کس که خواستند شهادت دروغ بدهد.
این حرفها اصلاً اغراق نیست عیناً این رویه در دانشگاه پیاده میشد. نشریات حامی مسئولان هر تهمتی به هر کس که میخواستند میزدند هیچ جوابیهای هم منتشر نمیکردند. دست آخر هم سه نفر به خاطر نشریهای که هیچ ربطی به آنها نداشت محکوم شدند.
نمایش پستها با برچسب نشریات دانشجویی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب نشریات دانشجویی. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه
پیامد مصاحبه با تاجزاده
در سال 86 جبهه مشارکت استان سیستان و بلوچستان نشستی برگزار کرد و از چند نفر از اعضای شورای مرکزی حزب دعوت کرده بود. مصطفی تاجزاده و محمدرضا خاتمی از جمله کسانی بودند که قرار بود به این نشست بیایند. وقتی از حضور تاجزاده خبردار شدم، تلاش کردم با وی مصاحبهای برای نشریه پنجره انجام بدهم. به هتل استقلال رفتم در آنجا قرار بود مراسم آغاز شود و تاجزاده هم سخنرانی کند. در هتل اغلب فعالان دانشجویی دانشگاه حضور داشتند از هر دو طیف اصلاحطلب و اصولگرا و البته شمار زیادی هم از رابطهای کمیته انضباطی برای خبرچینی بودند. تاجزاده سخنرانی کرد. یک خانم چادری که من تا آن زمان نمیشناختمش اصرار داشت که از تاجزاده سوال کند. قرار نبود پرسش و پاسخی باشد. یک سخنرانی افتتاحیه بود و بعد هم بقیه برنامههای حزب قرار بود ادامه پیدا کند. اما خانمی که بعداً متوجه شدم سحر دانشور و عضو انجمن اسلامی مستقل دانشگاه است، کوتاه نیامد و به او اجازه دادند که سوالش را مطرح کند. خیلی جالب بود که اعتراض داشت و میگفت ما آزادی بیان نمیخواهیم چرا شما همیشه از آزادی بیان صحبت میکنید! تاجزاده هم سعی کرد قانعش کند که آزادی بیان چیز خوبی است، اما فایدهای نداشت.
در آنجا متوجه شدم که چند نفر دیگر هم از نشریات دانشجویی قرار است با تاجزاده مصاحبه کنند، از نشریه کاغذ اخبار آمده بودند و همان خانم دانشور هم قرار بود مصاحبه کند. نشریهای داشت به اسم «براده» که در شمارهی قبلش دعوای زرگری با اکبری راه انداخته بود. یکی از شگردهای اکبری در مدیریتش این بود که هر ازگاهی با یکی از تشکلهای اصولگرا دعوای زرگری بر سر ارزشها راه میانداخت. یکی از نشریات با لحن خیلی تندی مدعی میشد که در دانشگاه ارزشها دارد از بین میرود. اکبری هم موضوع میانهای میگرفت و از خودش دفاع میکرد! نتیجهاش این بود که بر اثراین دعوای زرگری، مشکلات صنفی و سرکوبها و فشاری که مدیریت بر دانشجویان میآورد در حاشیه قرار میگرفت. اکبری هم خودش را آدم معتدلی نشان میداد. نشریات اصولگرا معمولاً برایشان مسائل صنفی اهمیت نداشت و در مورد تضییع حقوق دانشجویان هم اتفاقاً اعتراض داشتند که چرا به اندازهی کافی مخالفان سرکوب نمیشوند! در حقیقت ارزشهای مورد بحث با فساد و سرکوب و ستم بر دانشجویان فعال دانشگاه منافاتی نداشت، بیشتر به حجاب خانمها و رابطهی دختر و پسر مربوط میشد.
من مصاحبهای کردم در مورد این که اصلاحطلبان برای انتخابات مجلس که در پیش بود چه کار میخواهند بکنند. علی پارسا هم از طرف کاغذ اخبار مصاحبهای مفصل با تاج زاده کرد. در آخر هم سحر دانشور با وی مصاحبه کرد. من هم کنجکاور شده بودم ببنیم بحثشان بر سر چیست، نشستم و دانشور در مورد امام و ولایت فقیه و این جور مسائل سوال میکرد و تاجزاده هم با حوصلهی زیادی جواب میداد و گاهی اشاراتی به خاطراتی از امام میکرد. بعضی وقتها هم میگفت که ضبط را خاموش کنید تا با صراحت بیشتری پاسخ بدهم.
مصاحبه با تاجزاده را در پنجره صفحه اول منتشر کردم، کاغذ اخبار هم چند روز بعدش مصاحبه با تاجزاده را منتشر کرد. نشریه قلم انجمن هم گزارشی از حضور و سخنرانی تاجزاده منتشر کرد. دانشور مصاحبهاش را نه در نشریهی خودش و نه در نشریات انجمن اسلامی مستقل منتشر نکرد. اتفاق جالبی که در آن زمان افتاد این بود که چند روز بعد نشریه «16 آذر» متعلق به انجمن اسلامی مستقل منتشر شد و در مورد حضور تاجزاده در زاهدان توطئهپردازی کرده بود و مدعی شده بود که تاجزاده به نشریات دانشجویی کمک مالی کرده است و دلیل احمقانهای هم که آورده بود این بود که نشریه کاغذ اخبار با پول تاجزاد قطعش عوض شده و بزرگتر شده است. این اتهاماتی در حالی صورت میگرفت که عضو شورای مرکزی همان تشکل در آن نشست حضور داشت و مصاحبه هم کرده بود.
من درست یک روز بعد از انتشار آن اتهامات وقیحانه پاسخی به نشریه «16 آذر» دادم و به اتهاماتی که به نشریه پنجره بسته بود جواب دادم، آن را به رضا نساجی که در آن زمان مدیر مسئولش بود، تحویل دادم تا طبق قانون مطبوعات منتشر کند. جالب این بود که در همان شماره «16 آذر» مصاحبهای شبیه به رپرتاژ آگهی با یک پیمانکار دانشگاه انجام داده بودند و از دانشگاه انتقاد میکردند که چرا حمایت کافی از آن پیمانکار نمیکند. در حقیقت خودشان ارگان مالی یک شرکت پیمانکاری شده بودند و به دیگران اتهامات بیپایه میزدند. نمیدانم پولی بابت آن مصاحبه از پیمانکار گرفته بودند یا نه، اما آن مصاحبه ارزش مالی زیادی برای پیمانکار مزبور داشت.
رضا نساجی با وجود آن که قول مساعد داد توضیح من را منتشر کند، هیچ وقت پاسخ پنجره به 16 آذر را منتشر نکرد. انجمنهای اسلامی هم به اتهامات پاسخ دادند، اما آنها را منتشر نکردند. از طریق کمیته ناظر به آنها تذکر داده شد که طبق قانون باید پاسخ دیگران را منتشر کنند، اما باز هم این کار را نکردند. اصولاً در آن دانشگاه نشریات اصولگرا و به اصطلاح خودشان ارزشی حق داشتند هر دروغی را که بخواهند منتشر کنند و به هر کسی میخواهند تهمت بزنند و به هیچ کس پاسخگو نبودند. به این خاطر هم اتفاقی هم برایشان نمیافتاد. حق انحصاری دروغپردازی و تهمتپراکنی داشتند. دلیلش هم روشن است، اصولگرایی اساساً بدون جعل و دروغ و تهمت ادامهی حیات پیدا نمیکند، اگر قرار باشد صادق و مسئولیتپذیر باشند دیگر اصولگرا نیستند. اگر مسئولان دانشگاه به نشریات اصولگرا فشار بیاورند که دروغ نگویند، مثل این است که آنها را سرکوب کرده باشند.
در آنجا متوجه شدم که چند نفر دیگر هم از نشریات دانشجویی قرار است با تاجزاده مصاحبه کنند، از نشریه کاغذ اخبار آمده بودند و همان خانم دانشور هم قرار بود مصاحبه کند. نشریهای داشت به اسم «براده» که در شمارهی قبلش دعوای زرگری با اکبری راه انداخته بود. یکی از شگردهای اکبری در مدیریتش این بود که هر ازگاهی با یکی از تشکلهای اصولگرا دعوای زرگری بر سر ارزشها راه میانداخت. یکی از نشریات با لحن خیلی تندی مدعی میشد که در دانشگاه ارزشها دارد از بین میرود. اکبری هم موضوع میانهای میگرفت و از خودش دفاع میکرد! نتیجهاش این بود که بر اثراین دعوای زرگری، مشکلات صنفی و سرکوبها و فشاری که مدیریت بر دانشجویان میآورد در حاشیه قرار میگرفت. اکبری هم خودش را آدم معتدلی نشان میداد. نشریات اصولگرا معمولاً برایشان مسائل صنفی اهمیت نداشت و در مورد تضییع حقوق دانشجویان هم اتفاقاً اعتراض داشتند که چرا به اندازهی کافی مخالفان سرکوب نمیشوند! در حقیقت ارزشهای مورد بحث با فساد و سرکوب و ستم بر دانشجویان فعال دانشگاه منافاتی نداشت، بیشتر به حجاب خانمها و رابطهی دختر و پسر مربوط میشد.
من مصاحبهای کردم در مورد این که اصلاحطلبان برای انتخابات مجلس که در پیش بود چه کار میخواهند بکنند. علی پارسا هم از طرف کاغذ اخبار مصاحبهای مفصل با تاج زاده کرد. در آخر هم سحر دانشور با وی مصاحبه کرد. من هم کنجکاور شده بودم ببنیم بحثشان بر سر چیست، نشستم و دانشور در مورد امام و ولایت فقیه و این جور مسائل سوال میکرد و تاجزاده هم با حوصلهی زیادی جواب میداد و گاهی اشاراتی به خاطراتی از امام میکرد. بعضی وقتها هم میگفت که ضبط را خاموش کنید تا با صراحت بیشتری پاسخ بدهم.
مصاحبه با تاجزاده را در پنجره صفحه اول منتشر کردم، کاغذ اخبار هم چند روز بعدش مصاحبه با تاجزاده را منتشر کرد. نشریه قلم انجمن هم گزارشی از حضور و سخنرانی تاجزاده منتشر کرد. دانشور مصاحبهاش را نه در نشریهی خودش و نه در نشریات انجمن اسلامی مستقل منتشر نکرد. اتفاق جالبی که در آن زمان افتاد این بود که چند روز بعد نشریه «16 آذر» متعلق به انجمن اسلامی مستقل منتشر شد و در مورد حضور تاجزاده در زاهدان توطئهپردازی کرده بود و مدعی شده بود که تاجزاده به نشریات دانشجویی کمک مالی کرده است و دلیل احمقانهای هم که آورده بود این بود که نشریه کاغذ اخبار با پول تاجزاد قطعش عوض شده و بزرگتر شده است. این اتهاماتی در حالی صورت میگرفت که عضو شورای مرکزی همان تشکل در آن نشست حضور داشت و مصاحبه هم کرده بود.
من درست یک روز بعد از انتشار آن اتهامات وقیحانه پاسخی به نشریه «16 آذر» دادم و به اتهاماتی که به نشریه پنجره بسته بود جواب دادم، آن را به رضا نساجی که در آن زمان مدیر مسئولش بود، تحویل دادم تا طبق قانون مطبوعات منتشر کند. جالب این بود که در همان شماره «16 آذر» مصاحبهای شبیه به رپرتاژ آگهی با یک پیمانکار دانشگاه انجام داده بودند و از دانشگاه انتقاد میکردند که چرا حمایت کافی از آن پیمانکار نمیکند. در حقیقت خودشان ارگان مالی یک شرکت پیمانکاری شده بودند و به دیگران اتهامات بیپایه میزدند. نمیدانم پولی بابت آن مصاحبه از پیمانکار گرفته بودند یا نه، اما آن مصاحبه ارزش مالی زیادی برای پیمانکار مزبور داشت.
رضا نساجی با وجود آن که قول مساعد داد توضیح من را منتشر کند، هیچ وقت پاسخ پنجره به 16 آذر را منتشر نکرد. انجمنهای اسلامی هم به اتهامات پاسخ دادند، اما آنها را منتشر نکردند. از طریق کمیته ناظر به آنها تذکر داده شد که طبق قانون باید پاسخ دیگران را منتشر کنند، اما باز هم این کار را نکردند. اصولاً در آن دانشگاه نشریات اصولگرا و به اصطلاح خودشان ارزشی حق داشتند هر دروغی را که بخواهند منتشر کنند و به هر کسی میخواهند تهمت بزنند و به هیچ کس پاسخگو نبودند. به این خاطر هم اتفاقی هم برایشان نمیافتاد. حق انحصاری دروغپردازی و تهمتپراکنی داشتند. دلیلش هم روشن است، اصولگرایی اساساً بدون جعل و دروغ و تهمت ادامهی حیات پیدا نمیکند، اگر قرار باشد صادق و مسئولیتپذیر باشند دیگر اصولگرا نیستند. اگر مسئولان دانشگاه به نشریات اصولگرا فشار بیاورند که دروغ نگویند، مثل این است که آنها را سرکوب کرده باشند.
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
ایرادهای بنیاسرائیلی
یکی از مشکلاتی که در مدیریت دانشگاه س و ب وجود داشت عدم دسترسی به کارشناسان حقوقی بود، یا این که بودند، به هر حال رشتهای شبیه حقوق در دانشگاه تدریس میشد، اما به خدمت گرفته نمیشدند. البته سر در آوردن از آییننامههای دانشجویی خیلی هم کار سختی نیست و هر کسی کمی وقت بگذارد میتواند از آن سردربیاورد اما خود مسئولان به نظر میرسید حوصله با دقت خواندن آییننامهها را نداشتند، شاید به این خاطر که اصلاً قوانین و آییننامهها برای آنها مهم نبود.
موردی که برای نشریه پنجره در سال اول در دوره معاونت محمودی پیش آمد خیلی جالب توجه بود. در یکی از جلسات کمیته ناظر بر نشریات چند تا تذکر به نشریه پنجره دادند که یکی از آنها درست برعکس آییننامه نشریات بودند. تذکر داده بودند که چرا از اسم دانشگاه در شناسنامه نشریه استفاده میشود. حال آن که آییننامه نشریات دانشجویی تمام نشریات را موظف کرده است که چندین مورد را حتماً در شناسنامه ذکر کنند و یکی از آنها هم نام دانشگاه صادرکننده مجوز بود. من مدتی سرگردان بودم، از یک طرف از من خواسته بودند که نام دانشگاه را ننویسم و از طرف دیگر میدانستم که از نظر قانونی باید حتماً بنویسم. خیلی تلاش کردم که این موضوع را به کارشناس نشریات توضیح بدهم اما خیلی طول کشید تا قانع شود.
سوءتفاهم عجیب دیگری هم که در مورد نشریات دانشجویی داشتند این بود که نشریات نباید وبلاگ یا سایت داشته باشند! استناد آنها به بندی از آییننامه بود که اساساً چیز دیگری مد نظرش بود. در آییننامه آمده بود که وبلاگها و سایتهایی که از آرم دانشگاه استفاده نمیکنند از شمول آییننامه خارجند، یعنی این که فعالیت آنها به کمیته ناظر ربطی ندارد. اما برداشت کارشناس وقت نشریات دانشگاه این بود که نشریات حق ندارند که وبلاگ یا سایت داشته باشند. خیلی طول کشید تا این سوءتفاهم هم برطرف شود، به همین خاطر در یک سال اول نشریه پنجره را در اینترنت نمیگذاشتم. جالب این بود که بعداً که پذیرفتند نشریات میتوانند مطالبشان را در اینترنت بگذارند، هر از گاهی که مطلب را دیر در سایت میگذاشتم یا این که سایت دچار مشکل فنی میشد، من را بازخواست میکردند که چرا نشریه در سایت در دسترس نیست! حال آن که نه گذاشتنِ نشریه در اینترنت و نه نگذاشتنِ آن، هیچ ربطی به کمیته ناظر نداشت.
در حوزه نشریات این سوءتفاهمها قابل حل بود و به هر حال در خود نشریات این مسائل طرح میشد، در مورد کمیته انضباطی وضع بسیار وخیمتر بود، در حقیقت در هیچ مرحلهای به آییننامهها و دستورالعملها توجهی نمیشد و معمولاً هم اعتراض به جایی نمیرسید. در مطالب بعدی درباره عملکرد کمیته انضباطی خواهم نوشت.
موردی که برای نشریه پنجره در سال اول در دوره معاونت محمودی پیش آمد خیلی جالب توجه بود. در یکی از جلسات کمیته ناظر بر نشریات چند تا تذکر به نشریه پنجره دادند که یکی از آنها درست برعکس آییننامه نشریات بودند. تذکر داده بودند که چرا از اسم دانشگاه در شناسنامه نشریه استفاده میشود. حال آن که آییننامه نشریات دانشجویی تمام نشریات را موظف کرده است که چندین مورد را حتماً در شناسنامه ذکر کنند و یکی از آنها هم نام دانشگاه صادرکننده مجوز بود. من مدتی سرگردان بودم، از یک طرف از من خواسته بودند که نام دانشگاه را ننویسم و از طرف دیگر میدانستم که از نظر قانونی باید حتماً بنویسم. خیلی تلاش کردم که این موضوع را به کارشناس نشریات توضیح بدهم اما خیلی طول کشید تا قانع شود.
سوءتفاهم عجیب دیگری هم که در مورد نشریات دانشجویی داشتند این بود که نشریات نباید وبلاگ یا سایت داشته باشند! استناد آنها به بندی از آییننامه بود که اساساً چیز دیگری مد نظرش بود. در آییننامه آمده بود که وبلاگها و سایتهایی که از آرم دانشگاه استفاده نمیکنند از شمول آییننامه خارجند، یعنی این که فعالیت آنها به کمیته ناظر ربطی ندارد. اما برداشت کارشناس وقت نشریات دانشگاه این بود که نشریات حق ندارند که وبلاگ یا سایت داشته باشند. خیلی طول کشید تا این سوءتفاهم هم برطرف شود، به همین خاطر در یک سال اول نشریه پنجره را در اینترنت نمیگذاشتم. جالب این بود که بعداً که پذیرفتند نشریات میتوانند مطالبشان را در اینترنت بگذارند، هر از گاهی که مطلب را دیر در سایت میگذاشتم یا این که سایت دچار مشکل فنی میشد، من را بازخواست میکردند که چرا نشریه در سایت در دسترس نیست! حال آن که نه گذاشتنِ نشریه در اینترنت و نه نگذاشتنِ آن، هیچ ربطی به کمیته ناظر نداشت.
در حوزه نشریات این سوءتفاهمها قابل حل بود و به هر حال در خود نشریات این مسائل طرح میشد، در مورد کمیته انضباطی وضع بسیار وخیمتر بود، در حقیقت در هیچ مرحلهای به آییننامهها و دستورالعملها توجهی نمیشد و معمولاً هم اعتراض به جایی نمیرسید. در مطالب بعدی درباره عملکرد کمیته انضباطی خواهم نوشت.
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
طومار جعلی و واکنش عجیب ناصری
احمد ناصری در سال تحصیلی 87-86 از استرالیا برگشت و به سمت سرپرستی معاونت دانشجویی ــ فرهنگی دانشگاه منصوب شد. در مقایسه با معاونت قبلی، شخصیت بازتری داشت و علاقه داشت که با دانشجویان فعال دانشگاه در ارتباط باشد و دائم در دفترش با اعضای انجمن و بسیج و دستاندرکاران نشریات دانشجویی گفتگو میکرد. اولین اقدامی که انجام داد که البته به دستور اکبری هم بود، نظارت پیش از چاپ نشریه «قلم انجمن» متعلق به انجمن اسلامی اقتصاد بود. در آن نشریه به اخراج دو استاد دانشگاه اعتراض شده بود، اما وقتی برای انتشار به معاونت فرهنگی تحویل داده بودند از آنان خواسته شده بود که آن مطلب را حذف کنند. جمعی از نشریات دانشجویی به این اقدام اعتراض کردند و بیانیهای هم صادر کردند که در سطح دانشگاه منتشر شد، اما مسئولان آن نشریه سرانجام پذیرفته بودند که مطلب را عوض کنند و نشریه را با حذف آن خبر منتشر کنند. انتخابات مدیران مسئول نشریات بود و ما در آنجا به این اقدام شدیداً اعتراض کردیم اما اکبری و ناصری سعی کردند این کار را توجیه کنند.
اما اقدام عجیبتری که من اصلاً از ناصری انتظار نداشتم این بود که از تهیه طومار جعلی علیه نشریات دانشجویی و علی باقری حمایت کرد. پیش از این بارها با ناصری صحبت کرده بودم و گمانم بر این بود که بر خلاف دیگر مسئولان دانشگاه، در مجموع انسانی منطقی است و قانون را هم میفهمد و رعایت میکند. طومار را شمس نجفی و رابطهایش درست کرده بودند و به کمیته ناظر بر نظریات به عنوان شکایت فرستاده بودند و من و زینب داوری عضو کمیته بودیم و از طومار کپی گرفتیم تا امضاها را بررسی کنیم. با مراجعه به افراد متوجه شدیم که اکثر امضاهای طومار جعلی است. به ناصری این موضوع را خبر دادم، او به جای آن که دستور رسیدگی به این جعل بزرگ را بدهد که امضای نزدیک به 80 نفر در آن جعل شده بود، به ما حمله میکرد که چرا اصلاً این موضوع را بررسی کردیم و رسماً از جاعلان حمایت میکرد! حال آن که وظیفه ما در کمیته ناظر بر نشریات، بررسی شکایات بود. توجیهات عجیبی را مطرح میکرد که برای من شنیدنش از زبان ناصری تازگی داشت.
بعدها گویا ناصری با شمس و کوچکزایی مشکلاتی پیدا کرده بود و ناچار به استعفا شده بود. رضوانی با حفظ سمت در امور شبانه جایگزینش شد و قلع و قمع کردن فعالان دانشجویی و نشریات و تشکلها در دستور کار قرار گرفت و پورذهبی هم در این زمینه کمک زیادی به مسئولان دانشگاه میکرد و در نشریات وابسته به دفتر نمایندگی حکم ارتداد فعالان دانشجویی را صادر میکرد. بدون شک در دورهی پس از ناصری اوضاع بدتر شد، اما ناصری هم از موقعیتهایش برای اصلاح وضعیت دانشگاه استفاده نکرد و در مواقع حساس از شمس و کوچکزایی در مقابل فعالان دانشجویی پشتیبانی میکرد. انتخابات شورای صنفی که برگزار شد یک ماه طول کشید تا تأیید شد و بعد از آن هم به جای آن که از اعضای منتخب حمایت کند از همان ابتدا حمله به علی نمازی و همپیمانان را در دستور کار قرار داد و به بهانههای مختلف سعی میکرد او را تحت فشار قرار دهد. یک بار که برای عیادت دانشجویی که خودکشی کرده بود با بقیه منتخبان شورای صنفی به بیمارستان رفت، به او حمله کرده بود که اصلاً چرا اینجا آمدی و جزو وظایفت نیست و از این حرفهای بیربط. من با او تماس گرفتم و به او یادآوری کردم که رفت و آمد به بیمارستان ارتباطی به مسئولان دانشگاه ندارد اما حرف من را هم قبول نکرد و به همان ادعاهای عجیبش ادامه داد. نمازی بیشترین رأی را آورده بود و او میخواست با تضعیفش مانع از دبیر شدنش بشود. دو نفر از دختران دانشجوی رابط دانشگاه را هم گماشته بود دمِ درِ اتاق آن دخترِ دانشجوی مریضِ خودکشیکرده، تا همه چیز را گزارش دهند و مراقب اوضاع باشند.
آن روزها فضای احمقانهای بر دانشگاه حاکم بود، من در وبلاگم استدلال میکردم که عیادت کردن از دانشجو در بیمارستان ربطی به دانشگاه ندارد و به جعل امضای دانشجویان باید رسیدگی کرد و معاونت دانشجویی تلاش میکرد که ثابت کند این موضوع ربطی به دانشجویان ندارد! به هر حال ناصری هم که استعداد خوبی در توجیه بیقانونیها داشت، سرانجام بیش از یک سال نتوانست در نظام مافیایی دانشگاه سیستان و بلوچستان دوام بیاورد و جایش را به کسی داد که نه دانشجو و نه قانون برایش هیچ کدام اهمیتی نداشتند و ندارند و از بسیاری از اتفاقاتی که در حوزهی معاونتش اتفاق میافتاد، بعدها خبردار میشد و پاسخ همیشگیاش این بود که ما اختیاراتی فراتر از قانون داریم!
اما اقدام عجیبتری که من اصلاً از ناصری انتظار نداشتم این بود که از تهیه طومار جعلی علیه نشریات دانشجویی و علی باقری حمایت کرد. پیش از این بارها با ناصری صحبت کرده بودم و گمانم بر این بود که بر خلاف دیگر مسئولان دانشگاه، در مجموع انسانی منطقی است و قانون را هم میفهمد و رعایت میکند. طومار را شمس نجفی و رابطهایش درست کرده بودند و به کمیته ناظر بر نظریات به عنوان شکایت فرستاده بودند و من و زینب داوری عضو کمیته بودیم و از طومار کپی گرفتیم تا امضاها را بررسی کنیم. با مراجعه به افراد متوجه شدیم که اکثر امضاهای طومار جعلی است. به ناصری این موضوع را خبر دادم، او به جای آن که دستور رسیدگی به این جعل بزرگ را بدهد که امضای نزدیک به 80 نفر در آن جعل شده بود، به ما حمله میکرد که چرا اصلاً این موضوع را بررسی کردیم و رسماً از جاعلان حمایت میکرد! حال آن که وظیفه ما در کمیته ناظر بر نشریات، بررسی شکایات بود. توجیهات عجیبی را مطرح میکرد که برای من شنیدنش از زبان ناصری تازگی داشت.
بعدها گویا ناصری با شمس و کوچکزایی مشکلاتی پیدا کرده بود و ناچار به استعفا شده بود. رضوانی با حفظ سمت در امور شبانه جایگزینش شد و قلع و قمع کردن فعالان دانشجویی و نشریات و تشکلها در دستور کار قرار گرفت و پورذهبی هم در این زمینه کمک زیادی به مسئولان دانشگاه میکرد و در نشریات وابسته به دفتر نمایندگی حکم ارتداد فعالان دانشجویی را صادر میکرد. بدون شک در دورهی پس از ناصری اوضاع بدتر شد، اما ناصری هم از موقعیتهایش برای اصلاح وضعیت دانشگاه استفاده نکرد و در مواقع حساس از شمس و کوچکزایی در مقابل فعالان دانشجویی پشتیبانی میکرد. انتخابات شورای صنفی که برگزار شد یک ماه طول کشید تا تأیید شد و بعد از آن هم به جای آن که از اعضای منتخب حمایت کند از همان ابتدا حمله به علی نمازی و همپیمانان را در دستور کار قرار داد و به بهانههای مختلف سعی میکرد او را تحت فشار قرار دهد. یک بار که برای عیادت دانشجویی که خودکشی کرده بود با بقیه منتخبان شورای صنفی به بیمارستان رفت، به او حمله کرده بود که اصلاً چرا اینجا آمدی و جزو وظایفت نیست و از این حرفهای بیربط. من با او تماس گرفتم و به او یادآوری کردم که رفت و آمد به بیمارستان ارتباطی به مسئولان دانشگاه ندارد اما حرف من را هم قبول نکرد و به همان ادعاهای عجیبش ادامه داد. نمازی بیشترین رأی را آورده بود و او میخواست با تضعیفش مانع از دبیر شدنش بشود. دو نفر از دختران دانشجوی رابط دانشگاه را هم گماشته بود دمِ درِ اتاق آن دخترِ دانشجوی مریضِ خودکشیکرده، تا همه چیز را گزارش دهند و مراقب اوضاع باشند.
آن روزها فضای احمقانهای بر دانشگاه حاکم بود، من در وبلاگم استدلال میکردم که عیادت کردن از دانشجو در بیمارستان ربطی به دانشگاه ندارد و به جعل امضای دانشجویان باید رسیدگی کرد و معاونت دانشجویی تلاش میکرد که ثابت کند این موضوع ربطی به دانشجویان ندارد! به هر حال ناصری هم که استعداد خوبی در توجیه بیقانونیها داشت، سرانجام بیش از یک سال نتوانست در نظام مافیایی دانشگاه سیستان و بلوچستان دوام بیاورد و جایش را به کسی داد که نه دانشجو و نه قانون برایش هیچ کدام اهمیتی نداشتند و ندارند و از بسیاری از اتفاقاتی که در حوزهی معاونتش اتفاق میافتاد، بعدها خبردار میشد و پاسخ همیشگیاش این بود که ما اختیاراتی فراتر از قانون داریم!
۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه
دلتنگیهای من
فرهاد شاهمرادلو
از ابراهیم تشکر میکنم که روزی روزگاری در دانشگاه سیستان و بلوچستان را راه انداخت چرا که هر سطری که در این مکان نگاشته میشود یادگار یک دوره بهیادماندنی است دوره ای که اگر پروندهسازیها و دروغها و تهمتها و برخوردهای سال آخر آن را نادیده بگیریم دورهای زیبا و خوش میتواست باشد.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که از سلف سرویس بیرون میآمدم و ابراهیم را روبروی سلف در حال توزیع پنجره میدیدم. نشریهای که پر از مطالب خواندنی بود و همه هر هفته منتظر توزیع آن بودند. پنجره بی نام ابراهیم در هیچ جای دانشگاه شناخته شده نبود.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که کاغذ اخبار با مقداری پول خورد و درشت، روبروی دفتر انجمن ادبیات قرار داشت و هر کس که از آن جا میگذشت با شوق و ذوق بسوی میز کوچک توزیع آن کشیده میشد.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای لحظههای که مرتضی سیمیاری با شور و شوق فراوان، از رسالت آگاهیبخشی دانشجویان و گسترش اندیشههای دمکراسیخواهی جنبش دانشجویی از حوزه دانشگاه به حوزههای اجتماعی سخن میگفت.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که مقالات ارسالی برای قلم انجمن را برای محمد احسانی مدیر مسئول آن زمانش میخواندم و او با سرعت مثالزدنی همه را تایپ میکرد و مسئولیت همه مطالب را به عهده میگرفت و سعی میکرد به اعضای انجمن هیچ آسیب و ضربه ای وارد نشود.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که کامران جلیل، با قلم تیز خودش ، دست انجمن اسلامی مستقل(57) را رو میکرد و آنان را به جنگ اندیشهها دعوت میکرد.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزی که سروش پارسا در جریان تحصنی که علیه اقدامات کمیته انضباطی دانشگاه برگزار شده بود، از حاضران خواست که در اعتراض به قانونشکنیهای این نهاد، چند دقیقه کف ممتد بزنیم و دانشجویان حاضر 5 دقیقه به صورت ممتد دست زدند.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که همراه ستار محمودی دو نفری قلم انجمن را میبستیم و به صورت منظم بیرون میدادیم. من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که با ستار محمودی و رضا امیرزاده نقد کتاب میگذاشتیم و شب شعر میرفتیم.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که علی باقری تک و تنها، ساعتها در دفتر انجمن ادبیات میماند و مشغول جمعآوری اخبار و بستن کاغذ اخبار بود. من برای تکتک لحظاتی که با این دوستان گذراندم دلم تنگ میشود و برای همه آنان بهترین آرزوها را دارم.
از ابراهیم تشکر میکنم که روزی روزگاری در دانشگاه سیستان و بلوچستان را راه انداخت چرا که هر سطری که در این مکان نگاشته میشود یادگار یک دوره بهیادماندنی است دوره ای که اگر پروندهسازیها و دروغها و تهمتها و برخوردهای سال آخر آن را نادیده بگیریم دورهای زیبا و خوش میتواست باشد.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که از سلف سرویس بیرون میآمدم و ابراهیم را روبروی سلف در حال توزیع پنجره میدیدم. نشریهای که پر از مطالب خواندنی بود و همه هر هفته منتظر توزیع آن بودند. پنجره بی نام ابراهیم در هیچ جای دانشگاه شناخته شده نبود.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که کاغذ اخبار با مقداری پول خورد و درشت، روبروی دفتر انجمن ادبیات قرار داشت و هر کس که از آن جا میگذشت با شوق و ذوق بسوی میز کوچک توزیع آن کشیده میشد.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای لحظههای که مرتضی سیمیاری با شور و شوق فراوان، از رسالت آگاهیبخشی دانشجویان و گسترش اندیشههای دمکراسیخواهی جنبش دانشجویی از حوزه دانشگاه به حوزههای اجتماعی سخن میگفت.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که مقالات ارسالی برای قلم انجمن را برای محمد احسانی مدیر مسئول آن زمانش میخواندم و او با سرعت مثالزدنی همه را تایپ میکرد و مسئولیت همه مطالب را به عهده میگرفت و سعی میکرد به اعضای انجمن هیچ آسیب و ضربه ای وارد نشود.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که کامران جلیل، با قلم تیز خودش ، دست انجمن اسلامی مستقل(57) را رو میکرد و آنان را به جنگ اندیشهها دعوت میکرد.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزی که سروش پارسا در جریان تحصنی که علیه اقدامات کمیته انضباطی دانشگاه برگزار شده بود، از حاضران خواست که در اعتراض به قانونشکنیهای این نهاد، چند دقیقه کف ممتد بزنیم و دانشجویان حاضر 5 دقیقه به صورت ممتد دست زدند.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که همراه ستار محمودی دو نفری قلم انجمن را میبستیم و به صورت منظم بیرون میدادیم. من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که با ستار محمودی و رضا امیرزاده نقد کتاب میگذاشتیم و شب شعر میرفتیم.
من هنوز هم دلم تنگ میشود برای روزهایی که علی باقری تک و تنها، ساعتها در دفتر انجمن ادبیات میماند و مشغول جمعآوری اخبار و بستن کاغذ اخبار بود. من برای تکتک لحظاتی که با این دوستان گذراندم دلم تنگ میشود و برای همه آنان بهترین آرزوها را دارم.
۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه
کارگاه نقد و بررسی نشریات دانشجویی
یکی از اقدامات خوبی که انجمن اسلامی دانشکده ادبیات در دانشگاه انجام داد برگزاری کارگاه نقد نشریات دانشجویی بود. علی پارسا متولی این کار بود. دانشجوی آزادیخواه و فعالی بود، حتا میشود گفت بیشفعال هم بود. چند روز قبل از این که این نشستها را شروع کند با چند نفر از دستاندرکاران نشریات دانشجویی جلسهای گذاشت و در این مورد بحث کردیم که چطور این نشستها برگزار شود. من در آن جلسه گفتم که به نظرم نشریات دانشجویی دانشگاه آنقدرها ظرفیت نقد کردن را ندارند و این جلسات احتمالاً نتیجهاش جز دلخوری برخی افراد نخواهد بود. پارسا نظر دیگری داشت و قرار شد نشریاتی که ظرفیت نقدشان بیشتر است را اول نقد کنیم و بعد بقیه را.
مسألهی اصلی این بود که نشریات دانشجویی آنجا اکثراً قومیتی بودند و نمیشد این نشریات را خیلی نقد کرد. اگر نشریه نقد میشد ناخودآگاه خصومت با قومیت مربوط تلقی میشد. نشریات قلم انجمن و پرژیا از انجمن اقتصاد و کاغذ اخبار از انجمن ادبیات جزو نشریات خوب دانشگاه بودند. ژینو نشریه کردها بود، استون نشریه بلوچها و دژ سپید هم مال لرها بود که یک شماره بیشتر در نیامد. ترکمنها هم نشریه سارغذد را داشتند نشریهی حرفهای خیلی خوبی هم در زمینهی کاریکاتور و طنز داشتیم به اسم کاکتوس که بیشتر در دانشکده مهندسی توزیع میشد. آبگینه هم نشریه خوبی بود که انجمن ادبیات در زمینه حقوق زنان درمیآورد.
نشریه ندای آغاز نشریه مستقلی بود از مجید حیدری. مدتی توقیف شد و در دورهی بعد با ظاهر خیلی بهتری منتشر شد و بعد هم در ترم آخر تحصیلات مدیرمسئول خودخواسته منحل شد. برخی نشریات بعد از برگزاری کارگاههای نقد به نظرم پیشرفت خوبی کردند. کاغذ اخبار اشکالات فنی در صفحهآرایی داشت، کمکم مشکلاتش برطرف شد، در دورهای هم قطع نشریه را بزرگتر کردند، اما ظاهراً مدیریت مالی خوبی نداشتند به ناچار به همان قطع معمول A4 برگشتند. فضای زیادی از صفحات نشریه را به طور سنتی به شعار اختصاص داده بودند و در هر شماره شعاری مینوشتند که متأسفانه بعضی وقتها در نوشتن این شعارها هم اشتباهاتی صورت میگرفت. من به هدر دادن بیخودی صفحاتشان انتقاد میکردم، آنها هم ابتدا برای تغییر قالب صفحه مقاومت نشان میدادند. اواخر کار کاغذ اخبار تقریباً از همهی فضاهایش به صورت حرفهای استفاده میکرد. آبگینه هم شمارهی اولش چنگی به دل نمیزد اما شمارههای بعدی به نشریهای جدی و اثرگذار تبدیل شد به طوری که سال 87 جنجالی هم شده بود. نشریه قلم انجمن نشریهی خوبی بود و نویسندگان بیشتری نسبت به بقیهی نشریات دانشجویی داشت. اما رویکردش به بیرون دانشگاه بود و علاقهی خاصی به دانشگاه امیرکبیر و دفتر تحکیم وحدت داشت و اخبار آنجا را به خوبی پوشش میداد، اما اصولاً به مسائل داخل دانشگاه کاری نداشت. البته این رویکرد در سال آخر عوض شد. رویکرد خود انجمن اقتصاد هم تقریباً همین طور بود. پرژیا مجلهای حرفهای بود و میتوانست با مجلات بیرون دانشگاه رقابت کند. صفحهارایی خوبی داشتند و مطالبشان هم ویرایش و یکدست میشد و نوشتهها تقریباً روان و بیاشکال بود. از نظر مدیریت مالی هم خیلی فعال بودند و جذب آگهی خوبی داشتند.
در سالهای 84 و 85 فضای نشریات دانشگاه در اختیار اصلاحطلبان بود و اصولگرایان چندان کار مطبوعاتی نمیکردند. نشریاتی هم که از سوی بسیج و دیگر نهادهای حکومتی منتشر میشد، نسبتاً نجیب بودند و خیلی تهاجمی عمل نمیکردند. تقریباً از نیمهی دوم سال 86 اصولگرایان دانشگاه به تکاپو افتادند که فعالیت مطبوعاتی بکنند. با آمدن پورذهبی این گونه نشریات سر و سامان بیشتری پیدا کردند. جالب این بود که مدیران مسئول و دستاندرکاران این گونه نشریات عمدتاً دانشجویانی بودند که دچار اختلالات عمیق شخصیتی بودند. یعنی اگر یک آدم دلسوز با اینها برخورد میکرد، قطعاً آنها را به روانکاو معرفی میکرد. اما مسئولان دانشگاه از آنها برای دری وری گفتن به دانشجویان منتقد و اصلاحطلب استفاده میکردند.
آنها آزاد بودند که به هرکس و هر نهادی هر توهینی که خواستند بکنند و به هیچ کس پاسخگو نبودند. نشریه 16 آذر به خاطر انتشار مصاحبهای با تاجزاده نشریه پنجره و کاغذ اخبار را وابسته به احزاب معرفی کرد و گفت که از آنها بودجه گرفتهاند. جوابیه ما را هم هیچ وقت منتشر نکرد. خیمه همپیمانان را تکفیر کرد و حکم ارتداد چند نفر را صادر کرد اما پاسخ همپیمانان را چاپ نکرد. یواسبیامروز با صراحت به من تهمت ارتباط با امریکا زد، اما پاسخ من را چاپ نکرد. شکایت هم ازش کردم که هیچ وقت مطرح نشد. (تنها نشریه اصولگرایی که جوابیه منتشر کرد، نشریه سراج بود که اشتباهاتی در مورد کمیته ناظر کرده بود و بعد توضیحات مرا چاپ کرد.) با پشتوانه پورذهبی و دیگر مسئولان دانشگاه، آنها از نشریه دانشجویی به جای چماق استفاده میکردند. نشریاتشان آمیزهای از فحش، دروغ و تهمت و تکفیر بود. با وجود این که دانشگاه و نهادهای حکومتی خارج از دانشگاه از جمله ارشاد زاهدان به آنها امکانات میداد، باز هم با چاپ رنگی و قطع بزرگ هم نمیتوانستند جلو نفوذ نشریات اصلاحطلب سیاه و سفید و A4 را بگیرند. در واقع نشریات دانشجویی اصلاحطلب بودند که افکار عمومی دانشگاه را شکل میدادند. کاغذ اخبار، پنجره و شورا در آخرین شمارهها فروشی بین 500 تا 700 نسخه داشتند که در یکی دو روز توزیع میشد. از قلم انجمن هم استقبال خوبی میشد اما چون در انتشارات دانشگاه چاپ میشد تیراژش محدود به 250 نسخه بود. وقتی در رقابت مطبوعاتی نتوانستند کاری از پیش ببرند دانشجویان منتقد و فعالان مطبوعاتی را ممنوعالورود کردند و بعد هم خود به خود نشریات اصلاحطلب منحل شدند. چهار نفر از هشت نفری که ممنوعالورود شدند مدیر مسئول نشریات بودند. الآن هم تا جایی که خبر دارم، دیگر نشریهی اصلاحطلبی در آنجا منتشر نمیشود و جالب است که نشریات اصولگرایشان باز هم همان رویه تهاجمی را دارند ادامه میدهند و با نبود نشریات اصلاحطلب با آسیابهای بادی میجنگند.
بحث منحرف شد، خواستم بگویم که این کارگاههای نقد نشریات که به همت علی پارسا در انجمن ادبیات برگزار شد، تأثیر خیلی خوبی داشت و بعد از آن تقریباً همهی نشریات حرفهایتر عمل میکردند. میشد تحول را در اغلب نشریات دید. ضمن این که زمینهی آشنایی دستاندرکاران نشریات را هم با همدیگر فراهم میکرد و باعث گسترش همکاری آنها میشد. حیف که استبداد حاکم بر دانشگاه تمام نشریات زنده را قلع و قمع کرد و از میان برد، وگرنه دانشگاه اگر هر ایرادی داشت دست کم چند سال فضای مطبوعاتی رقابتی خوبی را در آنجا شاهد بودیم و تنها دلخوشی ما بود و اگر تداوم مییافت، دانشگاه سیستان و بلوچستان میتوانست در زمینهی فعالیت مطبوعاتی حرفی برای گفتن داشته باشد. با این وضعیت اسم آن دانشگاه را باید گورستان-پارک بگذاریم.
مسألهی اصلی این بود که نشریات دانشجویی آنجا اکثراً قومیتی بودند و نمیشد این نشریات را خیلی نقد کرد. اگر نشریه نقد میشد ناخودآگاه خصومت با قومیت مربوط تلقی میشد. نشریات قلم انجمن و پرژیا از انجمن اقتصاد و کاغذ اخبار از انجمن ادبیات جزو نشریات خوب دانشگاه بودند. ژینو نشریه کردها بود، استون نشریه بلوچها و دژ سپید هم مال لرها بود که یک شماره بیشتر در نیامد. ترکمنها هم نشریه سارغذد را داشتند نشریهی حرفهای خیلی خوبی هم در زمینهی کاریکاتور و طنز داشتیم به اسم کاکتوس که بیشتر در دانشکده مهندسی توزیع میشد. آبگینه هم نشریه خوبی بود که انجمن ادبیات در زمینه حقوق زنان درمیآورد.
نشریه ندای آغاز نشریه مستقلی بود از مجید حیدری. مدتی توقیف شد و در دورهی بعد با ظاهر خیلی بهتری منتشر شد و بعد هم در ترم آخر تحصیلات مدیرمسئول خودخواسته منحل شد. برخی نشریات بعد از برگزاری کارگاههای نقد به نظرم پیشرفت خوبی کردند. کاغذ اخبار اشکالات فنی در صفحهآرایی داشت، کمکم مشکلاتش برطرف شد، در دورهای هم قطع نشریه را بزرگتر کردند، اما ظاهراً مدیریت مالی خوبی نداشتند به ناچار به همان قطع معمول A4 برگشتند. فضای زیادی از صفحات نشریه را به طور سنتی به شعار اختصاص داده بودند و در هر شماره شعاری مینوشتند که متأسفانه بعضی وقتها در نوشتن این شعارها هم اشتباهاتی صورت میگرفت. من به هدر دادن بیخودی صفحاتشان انتقاد میکردم، آنها هم ابتدا برای تغییر قالب صفحه مقاومت نشان میدادند. اواخر کار کاغذ اخبار تقریباً از همهی فضاهایش به صورت حرفهای استفاده میکرد. آبگینه هم شمارهی اولش چنگی به دل نمیزد اما شمارههای بعدی به نشریهای جدی و اثرگذار تبدیل شد به طوری که سال 87 جنجالی هم شده بود. نشریه قلم انجمن نشریهی خوبی بود و نویسندگان بیشتری نسبت به بقیهی نشریات دانشجویی داشت. اما رویکردش به بیرون دانشگاه بود و علاقهی خاصی به دانشگاه امیرکبیر و دفتر تحکیم وحدت داشت و اخبار آنجا را به خوبی پوشش میداد، اما اصولاً به مسائل داخل دانشگاه کاری نداشت. البته این رویکرد در سال آخر عوض شد. رویکرد خود انجمن اقتصاد هم تقریباً همین طور بود. پرژیا مجلهای حرفهای بود و میتوانست با مجلات بیرون دانشگاه رقابت کند. صفحهارایی خوبی داشتند و مطالبشان هم ویرایش و یکدست میشد و نوشتهها تقریباً روان و بیاشکال بود. از نظر مدیریت مالی هم خیلی فعال بودند و جذب آگهی خوبی داشتند.
در سالهای 84 و 85 فضای نشریات دانشگاه در اختیار اصلاحطلبان بود و اصولگرایان چندان کار مطبوعاتی نمیکردند. نشریاتی هم که از سوی بسیج و دیگر نهادهای حکومتی منتشر میشد، نسبتاً نجیب بودند و خیلی تهاجمی عمل نمیکردند. تقریباً از نیمهی دوم سال 86 اصولگرایان دانشگاه به تکاپو افتادند که فعالیت مطبوعاتی بکنند. با آمدن پورذهبی این گونه نشریات سر و سامان بیشتری پیدا کردند. جالب این بود که مدیران مسئول و دستاندرکاران این گونه نشریات عمدتاً دانشجویانی بودند که دچار اختلالات عمیق شخصیتی بودند. یعنی اگر یک آدم دلسوز با اینها برخورد میکرد، قطعاً آنها را به روانکاو معرفی میکرد. اما مسئولان دانشگاه از آنها برای دری وری گفتن به دانشجویان منتقد و اصلاحطلب استفاده میکردند.
آنها آزاد بودند که به هرکس و هر نهادی هر توهینی که خواستند بکنند و به هیچ کس پاسخگو نبودند. نشریه 16 آذر به خاطر انتشار مصاحبهای با تاجزاده نشریه پنجره و کاغذ اخبار را وابسته به احزاب معرفی کرد و گفت که از آنها بودجه گرفتهاند. جوابیه ما را هم هیچ وقت منتشر نکرد. خیمه همپیمانان را تکفیر کرد و حکم ارتداد چند نفر را صادر کرد اما پاسخ همپیمانان را چاپ نکرد. یواسبیامروز با صراحت به من تهمت ارتباط با امریکا زد، اما پاسخ من را چاپ نکرد. شکایت هم ازش کردم که هیچ وقت مطرح نشد. (تنها نشریه اصولگرایی که جوابیه منتشر کرد، نشریه سراج بود که اشتباهاتی در مورد کمیته ناظر کرده بود و بعد توضیحات مرا چاپ کرد.) با پشتوانه پورذهبی و دیگر مسئولان دانشگاه، آنها از نشریه دانشجویی به جای چماق استفاده میکردند. نشریاتشان آمیزهای از فحش، دروغ و تهمت و تکفیر بود. با وجود این که دانشگاه و نهادهای حکومتی خارج از دانشگاه از جمله ارشاد زاهدان به آنها امکانات میداد، باز هم با چاپ رنگی و قطع بزرگ هم نمیتوانستند جلو نفوذ نشریات اصلاحطلب سیاه و سفید و A4 را بگیرند. در واقع نشریات دانشجویی اصلاحطلب بودند که افکار عمومی دانشگاه را شکل میدادند. کاغذ اخبار، پنجره و شورا در آخرین شمارهها فروشی بین 500 تا 700 نسخه داشتند که در یکی دو روز توزیع میشد. از قلم انجمن هم استقبال خوبی میشد اما چون در انتشارات دانشگاه چاپ میشد تیراژش محدود به 250 نسخه بود. وقتی در رقابت مطبوعاتی نتوانستند کاری از پیش ببرند دانشجویان منتقد و فعالان مطبوعاتی را ممنوعالورود کردند و بعد هم خود به خود نشریات اصلاحطلب منحل شدند. چهار نفر از هشت نفری که ممنوعالورود شدند مدیر مسئول نشریات بودند. الآن هم تا جایی که خبر دارم، دیگر نشریهی اصلاحطلبی در آنجا منتشر نمیشود و جالب است که نشریات اصولگرایشان باز هم همان رویه تهاجمی را دارند ادامه میدهند و با نبود نشریات اصلاحطلب با آسیابهای بادی میجنگند.
بحث منحرف شد، خواستم بگویم که این کارگاههای نقد نشریات که به همت علی پارسا در انجمن ادبیات برگزار شد، تأثیر خیلی خوبی داشت و بعد از آن تقریباً همهی نشریات حرفهایتر عمل میکردند. میشد تحول را در اغلب نشریات دید. ضمن این که زمینهی آشنایی دستاندرکاران نشریات را هم با همدیگر فراهم میکرد و باعث گسترش همکاری آنها میشد. حیف که استبداد حاکم بر دانشگاه تمام نشریات زنده را قلع و قمع کرد و از میان برد، وگرنه دانشگاه اگر هر ایرادی داشت دست کم چند سال فضای مطبوعاتی رقابتی خوبی را در آنجا شاهد بودیم و تنها دلخوشی ما بود و اگر تداوم مییافت، دانشگاه سیستان و بلوچستان میتوانست در زمینهی فعالیت مطبوعاتی حرفی برای گفتن داشته باشد. با این وضعیت اسم آن دانشگاه را باید گورستان-پارک بگذاریم.
اشتراک در:
پستها (Atom)