۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

رد صلاحیت برای شورای صنفی

در دوره‌ی چهارساله‌ی من در دانشگاه دو بار انتخابات شورای صنفی برگزار شد یکی در دوره‌ی محمودی و دیگری در دوره‌ی ناصری. در زمان محمودی که فکر کنم در سال 85-86 بود تبلیغات آن‌چنانی انجام نشد. من و دوستم در یک ائتلاف دو نفره از نشریه پنجره نامزد شدیم که انتخاب نشدیم. کل انتخابات را هم به بهانه‌ی به حد نصاب نرسیدن شرکت‌کنندگان باطل کردند. البته در آن زمان هم جمعیت دانشکده‌ها را اعلام نکردند. در آن انتخابات برخی از رابط‌های کمیته انضباطی مثل ابوطالب ایاز هم کاندیدا شده بودند. یک دختر لر در دانشکده ادبیات بیشترین رأی را آورد و یک ائتلاف داشتند فکر کنم به نام ائتلاف سپید که قومیت‌ها با هم ائتلاف کرده بودند و از هر قومیتی چند نفر در آن ائتلاف نماینده داشتند. در انتخابات بعدی ائتلاف قومیتی شکل نگرفت.
بار دوم در اواخر سال تحصیلی 86-87 بود که در این انتخابات ائتلاف هم‌پیمانان فعالیتش را شروع کرد. در دو دانشکده علوم و مهندسی لیست کامل هم‌پیمانان رأی آورد. در این باره بیشتر خواهم نوشت. اما یک نکته‌ی جالب که می‌تواند شخصیت محمود فاضل را به خوبی نشان دهد واکنش‌ها و پاسخ‌هایی بود که او در مورد رد صلاحیت من می‌داد.
در دانشکده ادبیات یک فهرست کامل 11 نفره از ائتلاف هم‌پیمانان درست کرده بودیم. البته بعداً متوجه شدیم که در انتخاب بعضی از آن‌ها اشتباه صورت گرفته است. در لیست اولیه نامزدهای تأیید شده‌ی شورای صنفی اسم من و دو نفر دیگر از اعضای ائتلاف حذف شده بود. هیچ کدام از ما پرونده‌ای در کمیته انضباطی نداشتیم، بقیه شرایط را هم دارا بودیم. به دفتر فاضل رفتم و علتش را پرسیدم، گفت یک نفر از آن‌ها که اشتباه شده است و تصحیح می‌شود و دو نفر دیگر هم یک ترم دیگر بیشتر نیستند و به این خاطر حذف شدند.
جالب اینجا بود که اگرچه واحد کم داشتیم هر کدام از ما دو نفر 21 واحد برای ترم بعد داشتیم اما شرایط ارائه‌ی واحدها طوری بود که اگر هم می‌خواستیم نمی‌توانستیم یک‌ترمه درس را تمام کنیم. درس‌های گروه برخیش مختص ترم زوج بود و برخی هم مختص ترم فرد. چون بعضی درس‌ها در ترم بعد ارائه نمی‌شد اجباراً باید هشت ترمه می‌شدیم. این موضوع را توضیح دادم و فاضل به ظاهر قبول کرد و حتا تظاهر کرد به این که فوراً لیست را عوض خواهد کرد و دوباره لیست را اعلام می‌کند. اما چند روزی گذشت و هیچ خبری نشد.
دوباره مراجعه کردم و گفت که باید از گروه نامه بیاورم. مسأله خیلی ساده بود یکی از شرایط این بود که باید نامزد انتخابات دو ترم از تحصیلش باقی مانده باشد. قاعدتاً از نظر قانون ــ که هیچ ربطی به دانشگاه سیستان و بلوچستان نداشت و در هیچ بخشی اعتنایی به آن نمی‌شد ــ کسی را می‌توان به استناد آن رد صلاحیت کرد که نتواند دو ترم بماند. در صورتی که ما 4 ترم دیگر سنوات داشتیم و اگر می‌خواستیم تحصیل‌مان را کش بدهیم، به لحاظ قانونی 6 ترم وقت داشتیم و دانشگاه نمی‌توانست محدودیتی ایجاد کند. از آن طرف هم به لحاظ محدودیت آموزشی نمی‌توانستیم کم‌تر از 2 ترم دیگر تمام کنیم. مسئولان دانشگاه به طور کلی یا نمی‌خواستند یا نمی‌توانستند مسائل حقوقی و منطقی خیلی ساده را بفهمند.
در هر صورت من از گروه زبان نامه گرفتم که ما دست کم دو ترم دیگر تحصیلات‌مان طول می‌کشد. این نامه را اول به دکتر ناصری و بعد هم به فاضل نشان دادم، باز هم تظاهر کرد که هیچ مشکلی نیست، از اول هم مشکلی نبوده و اسامی ما قطعاً به لیست اضافه می‌شود. برگشتم به خوابگاه ادبیات که یکی از دوستان که او هم پی‌گیر انتخابات شورای صنفی بود به من زنگ زد و گفت: «فاضل می‌گوید مشکل آموزشی داری و تأیید نمی‌شوی.» قرار گذاشتیم باهم پیش فاضل برویم ببینیم قضیه از چه قرار است. رفتم پیشش باز همان حرف سابقش را تکرار کرد که هیچ مشکلی نیست و تأیید شدی. همان طور که از اتاق فاضل می‌آمدم بیرون دوستم از مهندسی آمد، به فاضل گفتم: «پس چرا به این دوستم گفتی که رد صلاحیت شدم؟» گفت: «طوری نیست من به او این طوری گفتم!» گفتم: «پس شما به هر کسی یک طوری صحبت می‌کنی؟» گفت «نه ببین من به شما گفتم تأیید می‌شوی به این دوستت گفتم تأیید نمی‌شوی به خودت که نگفتم.» جالب این‌جا بود که دوست دیگر ما از علوم رسید و او هم نزدیک شد اما حرفی نزد و در آن‌جا فاضل حرف جالبی زد و گفت: «به تو باید جوب بدهم؟!» یعنی تو که دیگر از خودمان هستی به تو که دیگر نباید جواب بدهم!
در نهایت با ترفندهایی که با یک دانشجوی زبان اجرا کردند به طور کلی انتخابات ادبیات را لغو کردند و هیچ وقت هم اعلام نکردند که ما بالاخره تأیید شدیم یا نه. اما برای من راحت بودن آقای فاضل در دروغ گفتن به دانشجویان خیلی جالب و خاطره‌‌انگیز بود و هنوز من این ویژگی ایشان را از یاد نبردم.

جالب این بود که قانون دو ترم باقی‌مانده برای تأیید صلاحیت در شورای صنفی عیناً در مورد نماینده مدیران مسئول نشریات دانشجویی هم وجود داشت، اما در مورد آن انتخابات من تأیید صلاحیت شدم اما در شورای صنفی تأیید نشدم. احتمالاً علتش این بود که فاضل در آن‌جا نقشی نداشت.

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

آمار دانشجویان

یکی از موضوعاتی که هیچ گاه دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان از آن سر در نخواهند آورد آمار دانشجویان است. از سوی مسئولان دانشگاه آماری بین 17 هزار تا 22 هزار نفر گفته می‌شود، اما کسی نمی‌تواند آمار دقیق را به دست بیاورد. امسال هم که از پذیرش دانشجوی شبانه کارشناسی خودداری کردند قاعدتاً باید آمار کم‌تر شده باشد.
این مسئله زمانی برای فعالان دانشجویی مهم شد که مسئله انتخابات شورای صنفی پیش آمد. یکی از بندهایی آیین‌نامه انتخابات این بود که باید 30 درصد (در مورد این درصد شک دارم، اگر اشتباه باشد بعدا تصحیح می‌کنم) از دانشجویان هر واحدی که شورای صنفی می‌خواهد در انتخابات شرکت کند. انتخابات سال 85 به همین بهانه باطل شد. سال 87 هم انتخابات برگزار شد، اما نتایج را تأیید نمی‌کردند. در حالی که آمار دقیق مشخص نبود، مسئولان می‌توانستند در صورت تمایل به همین بهانه انتخابات را تأیید یا رد کنند.
بعد ا زاتمام انتخابات، از معاونت وقت دانشجویی درخواست کردیم قبل از شروع شمارش آرای صندوق، آمار حد نصاب آرا را اعلام کند. اما به هیچ وجه زیر بار نرفت. من کمی با ایشان بحث کردم و گفتم با این حساب اگر شما از نتیجه خوشتان بیاید تأیید می‌کنید وگرنه رد می‌کنید. جالب این بود که حرف مرا تأیید کرد! تلاش ما فایده نداشت جز این که چند دقیقه‌ای شمارش آرا به تأخیر افتاد.
یکی دور روز بعد از انتخابات خودمان دست به کار شدیم. یک روز بچه‌های هم‌پیمانان را که انتخاب شده بودند، بسیج کردیم که هر کدام آمار گروه و در نهایت دانشکده خودشان را از گروه آموزشی بگیرد تا خودمان جمع بزنیم و آمار دانشکده‌ها را به دست بیاوریم. دو سه ساعتی طول کشید و ما آمار دو دانشکده مهندسی و علوم را به دست آوردیم. با انتشار این آمار در ویژه‌نامه پنجره جلو ابطال انتخابات را گرفتیم. مسئولان هم وارد عمل شدند اما کمی دیر کردند چند ساعتی از کسب آمار تمام شده بود، که به تمام گروه‌ها ابلاغ کردند که حق ندارند به هیچ کسی آمار دانشجویان را بدهند. بعد هم اعلام کردند آمار مورد تأیید دانشگاه را باید فقط از یک نهاد خاص بگیریم.
دانشگاه سیستان و بلوچستان، دانشگاهی سراسری است و از بودجه عمومی استفاده می‌کند و نه تنها دانشجویان حق دارند از آمار باخبر شوند بلکه تمام مردم باید بدانند که در دانشگاهی که از بودجه عمومی استفاده می‌کند چه خبر است، دست کم چند نفر دانشجو دارد.
البته ما می‌دانستیم که مسئولان دانشگاه از انتشار آمار عصبانی خواهند شد، چون آمار خیلی پایین‌تر از آن‌چیزی بود که ادعا می‌کردند، قصد هم نداشتیم در این مورد با آن‌ها درگیر شویم، قصد ما فقط تأیید انتخابات بود، بنابراین فقط درصد شرکت‌کنندگان را اعلام کردیم که بهانه‌ای نداشته باشند. با این حال دکتر ناصری از افشای این موضوع شاکی بود. در آن زمان رابطه‌ی ایشان با بسیج دانشجویی خیلی خوب بود و مدام با رییس بسیج این طرف و آن طرف می‌رفتند. یادداشتی بدون نام خودش در نشریه سراج منتشر کرد و در آن مدعی شد که انتشار آمار باعث کم شدن سهمیه آرد و چیزهای دیگر می‌شود و کلی از ما انتقاد کرد. ما هم دوباره توضیح دادیم که آمار ندادیم بلکه نسبت شرکت‌کنندگان را اعلام کردیم و از این گذشته آمار دو تا دانشکده از 11 تا دانشکده اهمیت زیادی ندارد.
از طرف دیگر شمس نجفی هم با دبیر جدید جامعه اسلامی رفاقتی نزدیک داشت و آن‌ها هم یک نشریه منتشر کردند و شروع کردند به تردید وارد کردن در مورد صحت انتخابات و درصد شرکت‌کنندگان. حدود یک ماه طول کشید تا نتیجه انتخابات تأیید شد. البته سنگ‌اندازی در کار شورای صنفی از روز بعد از تأیید انتخابات شروع شد.
علت این که آمار اصلی دانشجویان دانشگاه را اعلام نمی‌کنند، خیلی روشن است و تقریباً همه می‌دانند. اما علت این که آمار واقعی و و آمار مورد ادعای دانشگاه این قدر با هم تفاوت دارد، به وضعیت دانشگاه برمی‌گردد. چون دانشگاه در منطقه‌ای محروم واقع شده و به شیوه‌ای کاملاً بدوی اداره می‌شود، بسیاری از کسانی که قبول می‌شوند اصلاً پای‌شان را به گورستان‌-پارک زاهدان نمی‌گذارند. برخی از دانشجویان مدتی طاقت می‌آورند اما بعد تحصیل را نیمه‌کاره رها می‌کنند. عده‌ی زیادی هم پس از چند ترم میهمانی و انتقالی می‌گیرند و فرار می‌کنند. تا آن جایی که من خبر دارم، هیچ لزومی برای حذف کردن آمار این افراد وجود ندارد.
پی‌نوشت: اگر در این‌جا مواردی از عملکرد نامناسب دکتر ناصری نوشتم، بدین معنی نیست که بقیه بهتر بودند. انصافاً در مدتی که ایشان مسئولیت داشتند وضعیت فعالیت‌های دانشجویی خیلی خوب بود، البته در کارشان نقایص فراوانی هم بود. من دقیقم نمی‌دانم اگر در منصب‌شان می‌ماندند همین کارهایی را که نفر بعدی کرد انجام می‌دادند یا نه، شواهدی در اواخر فعالیت‌شان وجود داشت، که نشان می‌داد ایشان هم برنامه فشار بر فعالان دانشجویی را در دستور کار داشت. اما آن‌چه روشن است بعد از رفتن ایشان اوضاع خیلی بدتر شد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

بی‌پولی

فرهاد شاه‌مرادلو
هیچ شرمی ندارم از اینکه اعتراف کنم در ترم دو سوم حضورم در دانشگاه، آنقدر در فشار مالی بودم که همیشه مسیر ادبیات تا سازمان مرکزی را پیاده می‌رفتم تا از اینترنت استفاده کنم چون در آن سال هنوز مراکز اینترنت ادبیات و مهندسی افتتاح نشده بود. همانطور که در ابتدا گقتم از اعتراف به این که حتی برای استفاده از خط واحد شدن هم مشکل داشتم شرمی ندارم اما می‌توانم با غرور بگویم درست در روزهایی که حتی دادن 25 تومان برای سوار شدن به اتوبوس خط واحد برایم مشکل بود پیشنهاد شغلی نیمه‌وقت را به خاطر آن چه با معتقداتم منافات داشت، رد کردم. جریان آن هم این بود که سپاه به یک دانشجوی ترم دو یا سه غیر بومی رشته روان‌شناسی نیاز داشت تا به صورت پاره وقت تا پایان دوره دانشگاه با حقوق 170 هزارتومان کار کند و بعد از اتمام دوره دانشگاه استخدام شود. یک نفر واسطه، همکلاسی‌ام مصطفی ن را در جریان گذاشته بود و او هم من را پیشنهاد کرد و من هنگام دیدار حضوری با آن واسطه، بلافاصله گفتم که این کار با عقاید من جور نیست پیشنهادش را رد کردم.
و یک نکته خارج از موضوع و بی‌ربط: بعدها در ترم آخر، همان مصطفی ن 30هزارتومان ازم قرض کرد و هرگز پس نداد! اکنون هم برای همیشه گوشی‌اش را خاموش کرده و تا من خبری از او نداشته باشم شاید نمی‌داند که پول طبقه پرولتاریا خوردن ندارد!

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

قصت!

فرهاد شاه‌مرادلو
آنچه در این چند خط به آن اشاره خواهم کرد مربوط به یکی دیگر از روزهای پردروغی است که در اسفند 87 در دانشگاه سیستان و بلوچستان رخ داد که البته موضوع اصلی خاطره‌ام، به نوعی خارج از دانشگاه می‌باشد، ماجرا این بود که مسئولین دانشگاه، ابتدا به علی باقری اجازه ورود به خوابگاه برای بردن وسایلش را دادند و سپس نگهبانان بر سر او ریختند و تا مرز بیهوشی وی را مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد برای این که دست پیش را بگیرند شکایتی تنظیم کردند و بی شرمانه نوشتند که علی باقری کامران جلیل همراه با فرهاد شاه‌مرادلو از نرده‌های دانشگاه به قصد سرقت وارد دانشگاه شده‌اند. بدین ترتیب مأموران کلانتری 11، ما سه نفر را بازداشت و به آن کلانتری منتقل کردند. در کلانتری و هنگام بازجویی شفاهی، آن آقای محترم با صدای بلند و حق به جانب از نام و نام خانوادگی و محل سکونت و اتهام‌های همیشگی پرسید که همه را پاسخ دادم. سپس با همان لحن از من پرسید که آیا شما لقبی هم دارید؟ من هم پرسیدم منظورتان چیست و او پاسخ داد که آیا شما را به اسم دیگه‌ای هم می‌شناسند؟ من هم جواب دادم: آره تو دوران دبیرستان دوستانم به من می‌گفتند دیوید بکهام! تا این را گفتم فریاد زد با من از این شوخی‌ها نکن بچه! اما احساس کردم لحن او در سوالات بعدی اندکی آرام تر شد و حتی او هم خنده اش گرفته بود. در ضمن در بازجویی کتبی، دوبار املای کلمه قصد را این شکلی نوشته بودند:«قصت»! شاهد زنده این مدعا علی باقری ست.

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

ماجرای بزغاله

فرهاد شاه‌مرادلو
بعد از این که احمدی نژاد در یک سخنرانی، فهم و شعور منتقدان و روشنفکران را کمتر از بزغاله خواند در نقد این اظهار نظر شاهکار، مطلبی تقریبا تندی در تیتر یک قلم انجمن نوشتم و مفهومش این بود که کسانی که منتقدانش در حد بزغاله اند حتما خودشان هم در همان حد بوده اند که منتقدانش چنین بار آمده اند. از عصر آن روز تا چندین روز بعد، چندین نفر از دانشجویانی که به ظاهر ظاهرا عضو بسیج یا نهاد بودند در هر فرصتی که بدست می‌آوردند جلوم سبز می‌شدند و از تهیه طومار علیه من و شکایت دفتر احمدی‌نژاد و تهدیدهای از این دست می‌کردند. در این میان دانشجویی بنام ابراهیمی که به گمانم اهل اصفهان و رشته علوم تربیتی بود چندین بار با من صحبت کرد و از من خواست که نوشته خود را تکذیب کنم و حتی در یک مورد صراحتاً ادعا کرد: «ما می‌دانیم که متن از تو نیست و دبیران انجمن اقتصاد به نام‌های محمد احسانی و مرتضی سیمیاری این متن را نوشته‌اند و به نام تو زده‌اند و از بی‌تجربگی‌ات سوءاستفاده کرده‌اند! بیا و حقیقت را به ما بگو تا کمکت کنیم!»
این رویداد مربوط به زمانی است که محمد احسانی مدیر مسئول قلم انجمن بود. راستش را بخواهید هنگامی که تهدید‌های چون اخراج از دانشگاه و شکایت دفتر ریاست جمهوری وقت جمهور و تهیه طومار شد می‌ترسیدم از این که این اتفاقات واقعاً بیفتد. به همین خاطر، ترسم را با محمد احسانی در میان گذاشتم و او گفت که مدیر مسئول اوست و نگرانی نداشته باشم. ابراهیم از قانون مطبوعات و مسئول بودن مدیر گفت و همچنین عنوان کرد که اگر ظرف 40 روز شکایتی نشود موضوع شکایت منتفی می‌گردد. علی باقری و چند تن دیگر از دوستان هم اعلام حمایت کردند و خیالم راحت شد. بعدها به تدریج موضوع کم‌رنگ شد و همه چیز فراموش شد.

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

دروغ وبی‌شرمی

فرهاد شاه‌مرادلو
اسفند ماه 88 ماه تلخ حضورم در دانشگاه سیستان و بلوچستان بود چراکه از هر طرف فشار بر فعالین دانشگاه افزایش یافته بود و احکام متعدد اخراج و تعلیق و ممنوع الورودی و حتی ضرب و شتم آنان خاطر هرکس را آزرده می‌کرد. ماجرایی که در این چند خط به به آن اشاره می‌کنم مربوط به اواخر اسفند 88 و هنگامی ست که حکم تجدید نظر 8 دانشجوی ممنوع الورود صادر شد و علی باقری همراه کامران جلیل و فکر کنم صالحی همچنان ممنوع الورود باقی ماندند. یکی دو روز پس از ابلاغ رای، علی باقری از من خواست تا به دفتر کمیته انضباطی رفته و از شمس بخواهم که چند دقیقه ای به باقری و جلیل اجازه ورود به خوابگاه دهد تا آنان وسایل شخصی شان را از خوابگاه خارج کرده و به شهرستان بروند. هنگامی که به دفتر کمیته انضباطی رفتم شمس نجفی حضور نداشت و با کریمی جریان را در میان گذاشتم و او با شمس تماس گرفت و شمس به او گفته بود که علی باقری و کامران جلیل جلو درب دانشکده ادبیات منتظر باشند که او هماهنگی‌های لازم را انجام دهد. من موضوع را به علی گفتم و تا درب دانشکده ادبیات آنان را همراهی کردم و خداحافظی کردم. اما چند دقیقه بعد بهنام زنگ زد و خبر داد که اطلاعات استان این دو نفر را جلو درب ادبیات دستگیر و به مکان نامعلومی انتقال داده است. مشخص شد که منظور شمس از هماهنگی ، هماهنگی با اطلاعات و دادن گزارش‌های غلط و تحریک ماموران اطلاعات برای دستگیری دوباره این دو نفر بخاطر انتشار عکس‌های زخمی شدن علی باقری در اثر ضرب و شتم توسط نگهبانان دانشگاه، در سایت‌های خبری بوده است. گفتن دروغ به این آشکاری و این درجه از بی شرمی اگرچه از سوی اشخاصی چون شمس و کریمی زیاد دور از انتظار نبود اما این تجربه تلخ باعث شد که هرگز از یاد نبرم که کسانی که آدم فروشی کسب و کار آنان است هرگز قادر به ترک این رذالت نخواهند بود.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

دل‌تنگی‌های من

فرهاد شاه‌مرادلو
از ابراهیم تشکر می‌کنم که روزی روزگاری در دانشگاه سیستان و بلوچستان را راه انداخت چرا که هر سطری که در این مکان نگاشته می‌شود یادگار یک دوره به‌یادماندنی است دوره ای که اگر پرونده‌سازی‌ها و دروغ‌ها و تهمت‌ها و برخوردهای سال آخر آن را نادیده بگیریم دوره‌ای زیبا و خوش می‌تواست باشد.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که از سلف سرویس بیرون می‌آمدم و ابراهیم را روبروی سلف در حال توزیع پنجره می‌دیدم. نشریه‌ای که پر از مطالب خواندنی بود و همه هر هفته منتظر توزیع آن بودند. پنجره بی نام ابراهیم در هیچ جای دانشگاه شناخته شده نبود.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که کاغذ اخبار با مقداری پول خورد و درشت، روبروی دفتر انجمن ادبیات قرار داشت و هر کس که از آن جا می‌گذشت با شوق و ذوق بسوی میز کوچک توزیع آن کشیده می‌شد.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای لحظه‌های که مرتضی سیمیاری با شور و شوق فراوان، از رسالت آگاهی‌بخشی دانشجویان و گسترش اندیشه‌های دمکراسی‌خواهی جنبش دانشجویی از حوزه دانشگاه به حوزه‌های اجتماعی سخن می‌گفت.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که مقالات ارسالی برای قلم انجمن را برای محمد احسانی مدیر مسئول آن زمانش می‌خواندم و او با سرعت مثال‌زدنی همه را تایپ می‌کرد و مسئولیت همه مطالب را به عهده می‌گرفت و سعی می‌کرد به اعضای انجمن هیچ آسیب و ضربه ای وارد نشود.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که کامران جلیل، با قلم تیز خودش ، دست انجمن اسلامی مستقل(57) را رو می‌کرد و آنان را به جنگ اندیشه‌ها دعوت می‌کرد.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزی که سروش پارسا در جریان تحصنی که علیه اقدامات کمیته انضباطی دانشگاه برگزار شده بود، از حاضران خواست که در اعتراض به قانون‌شکنی‌های این نهاد، چند دقیقه کف ممتد بزنیم و دانشجویان حاضر 5 دقیقه به صورت ممتد دست زدند.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که همراه ستار محمودی دو نفری قلم انجمن را می‌بستیم و به صورت منظم بیرون می‌دادیم. من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که با ستار محمودی و رضا امیرزاده نقد کتاب می‌گذاشتیم و شب شعر می‌رفتیم.
من هنوز هم دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که علی باقری تک و تنها، ساعت‌ها در دفتر انجمن ادبیات می‌ماند و مشغول جمع‌آوری اخبار و بستن کاغذ اخبار بود. من برای تک‌تک لحظاتی که با این دوستان گذراندم دلم تنگ می‌شود و برای همه آنان بهترین آرزوها را دارم.

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

واکنش گروه زبان به نشریه پنجره

نشریه پنجره در ابتدا عموماً با هم‌کاری دانشجویان زبان منتشر می‌شد و از آن‌جا که بحث نشریه پنجره در کلاس زیاد مطرح می‌شد، اغلب دانشجویان خواننده‌ی این نشریه بودند. بعضی هم به اشتباه گمان می‌کردند که نشریه مختص دانشجویان زبان است. بعضی هم فکر می‌کنند متعلق به السا انجمن علمی گروه زبان است. از آن‌جا که اخبار گروه اطلاع زیادی داشتیم، پوشش خبری ما در این مورد بیشتر از گروه‌های دیگر بود و همین باعث می‌شد که حساسیت بیشتری به نشریه داشته باشند.
اولین واکنش گروه به نشریه زمانی رخ داد که حسام رضایی عکسی بی‌خبر (پاپارتیزی) از آقای داورپناه و سارانی در حالی که دست در دست هم و خندان در جلو گروه قدم می‌زدند گرفت و در پنجره منتشر کرد. از آن به بعد هم ما هر شماره یک عکس در پنجره منتشر می‌کردیم. هم آقای داورپناه و هم آقای سارانی از انتشار این عکس ناخرسند بودند. حسام جدا و من هم جدا برای گفتگو با این استادان محترم احضار شدیم و صحبت کردیم. صحبت‌های دکتر سارانی خیلی دوستانه بود. اما آقای داورپناه کمی در مورد پنجره سوء تفاهم داشت. از انتشار عکس ناراضی بود و می‌گفت که انتشار این عکس بدین معنی است که استادان دانشگاه کار مهمی ندارند و یللی تللی می‌کنند. من برعکس استدلال کردم که این عکس نشان می‌دهد که استادان دانشگاه آدم‌های خون‌گرمی هستند و رابطه‌ی خوبی با هم دارند. گفتم اگر توضیحی را لازم می‌دانید ما آماده‌ی انتشارش هستیم. اما او از من درخواست کرد که از این به بعد قبل ازانتشار نشریه پنجره مطالب نشریه را برای تأیید پیش او ببرم! گفتم دلیلی برای این کار وجود ندارد. گفت مگر این نشریه متعلق به گروه زبان نیست و من توضیح دادم که نشریه شخصی است و ربطی به گروه ندارد.
سوء تفاهم برطرف شد و من برای این که حسن نیتم را نشان بدهم و گمان نکند که خصومت خاصی با گروه دارم، تقاضا کردم مصاحبه‌ای با او درباره‌ی مسائل گروه انجام بدهم. او هم استقبال کرد و قرار گذاشتیم و مصاحبه انجام شد و در پنجره هم چاپ شد. البته زمانی نشریه توزیع شد که مدیر گروه عوض شد و خانم موسی‌پور جای‌گزین آقای داورپناه شد. مدیریت آقای داورپناه در ابتدا خیلی سخت‌گیرانه بود در حدی که به دانشجویان اجازه نمی‌داد میهمانی یا انتقالی بگیرند. یعنی مواردی بود که دانشگاه مقصد حاضر بود دانشجو را بپذیرد اما دانشگاه مبدأ اجازه نمی‌داد. کم‌کم وضعیت تغییر کرد و اوضاع بهتر شد. خانم موسی‌پور هم انصافاً ‌مدیریت خیلی خوبی داشتند و تا جایی که ممکن بود کار دانشجویان را راه می‌انداخت. البته اخراج استادان شایسته‌ای چون دکتر بهتاش یا آقای جهان‌تیغ هم در دوره‌ی ایشان رخ داد. در مورد بهتاش به نظرم تصمیم از بالاتر گرفته شده بود و کاری از دست گروه برنمی‌آمد. اما گمان می‌کنم می‌توانستند جهان‌تیغ را نگه دارند و خودشان نخواستند.
در موارد دیگری هم گروه زبان با پنجره مشکل پیدا کرد که در یادداشت‌های بعدی توضیح خواهم داد.

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

کارگاه نقد و بررسی نشریات دانشجویی

یکی از اقدامات خوبی که انجمن اسلامی دانشکده ادبیات در دانشگاه انجام داد برگزاری کارگاه نقد نشریات دانشجویی بود. علی پارسا متولی این کار بود. دانشجوی آزادی‌خواه و فعالی بود، حتا می‌شود گفت بیش‌فعال هم بود. چند روز قبل از این که این نشست‌ها را شروع کند با چند نفر از دست‌اندرکاران نشریات دانشجویی جلسه‌ای گذاشت و در این مورد بحث کردیم که چطور این نشست‌ها برگزار شود. من در آن جلسه گفتم که به نظرم نشریات دانشجویی دانشگاه آن‌قدرها ظرفیت نقد کردن را ندارند و این جلسات احتمالاً نتیجه‌اش جز دل‌خوری برخی افراد نخواهد بود. پارسا نظر دیگری داشت و قرار شد نشریاتی که ظرفیت نقدشان بیشتر است را اول نقد کنیم و بعد بقیه را.
مسأله‌ی اصلی این بود که نشریات دانشجویی آن‌جا اکثراً قومیتی بودند و نمی‌شد این نشریات را خیلی نقد کرد. اگر نشریه نقد می‌شد ناخودآگاه خصومت با قومیت مربوط تلقی می‌شد. نشریات قلم انجمن و پرژیا از انجمن اقتصاد و کاغذ اخبار از انجمن ادبیات جزو نشریات خوب دانشگاه بودند. ژینو نشریه کردها بود، استون نشریه بلوچ‌ها و دژ سپید هم مال لرها بود که یک شماره بیشتر در نیامد. ترکمن‌ها هم نشریه سارغذد را داشتند نشریه‌ی حرفه‌ای خیلی خوبی هم در زمینه‌ی کاریکاتور و طنز داشتیم به اسم کاکتوس که بیشتر در دانشکده مهندسی توزیع می‌شد. آبگینه هم نشریه خوبی بود که انجمن ادبیات در زمینه حقوق زنان درمی‌آورد.
نشریه ندای آغاز نشریه مستقلی بود از مجید حیدری. مدتی توقیف شد و در دوره‌ی بعد با ظاهر خیلی بهتری منتشر شد و بعد هم در ترم آخر تحصیلات مدیرمسئول خودخواسته منحل شد. برخی نشریات بعد از برگزاری کارگاه‌های نقد به نظرم پیشرفت خوبی کردند. کاغذ اخبار اشکالات فنی در صفحه‌آرایی داشت، کم‌کم مشکلاتش برطرف شد، در دوره‌ای هم قطع نشریه را بزرگتر کردند، اما ظاهراً مدیریت مالی خوبی نداشتند به ناچار به همان قطع معمول A4 برگشتند. فضای زیادی از صفحات نشریه را به طور سنتی به شعار اختصاص داده بودند و در هر شماره شعاری می‌نوشتند که متأسفانه بعضی وقت‌ها در نوشتن این شعارها هم اشتباهاتی صورت می‌گرفت. من به هدر دادن بی‌خودی صفحات‌شان انتقاد می‌کردم، آن‌ها هم ابتدا برای تغییر قالب صفحه مقاومت نشان می‌دادند. اواخر کار کاغذ اخبار تقریباً از همه‌ی فضاهایش به صورت حرفه‌ای استفاده می‌کرد. آبگینه هم شماره‌ی اولش چنگی به دل نمی‌زد اما شماره‌های بعدی به نشریه‌ای جدی و اثرگذار تبدیل شد به طوری که سال 87 جنجالی هم شده بود. نشریه قلم انجمن نشریه‌ی خوبی بود و نویسندگان بیشتری نسبت به بقیه‌ی نشریات دانشجویی داشت. اما رویکردش به بیرون دانشگاه بود و علاقه‌ی خاصی به دانشگاه امیرکبیر و دفتر تحکیم وحدت داشت و اخبار آن‌جا را به خوبی پوشش می‌داد، اما اصولاً به مسائل داخل دانشگاه کاری نداشت. البته این رویکرد در سال آخر عوض شد. رویکرد خود انجمن اقتصاد هم تقریباً‌ همین طور بود. پرژیا مجله‌ای حرفه‌ای بود و می‌توانست با مجلات بیرون دانشگاه رقابت کند. صفحه‌ارایی خوبی داشتند و مطالب‌شان هم ویرایش و یک‌دست می‌شد و نوشته‌ها تقریباً روان و بی‌اشکال بود. از نظر مدیریت مالی هم خیلی فعال بودند و جذب آگهی خوبی داشتند.
در سال‌های 84 و 85 فضای نشریات دانشگاه در اختیار اصلاح‌طلبان بود و اصول‌گرایان چندان کار مطبوعاتی نمی‌کردند. نشریاتی هم که از سوی بسیج و دیگر نهادهای حکومتی منتشر می‌شد، نسبتاً نجیب بودند و خیلی تهاجمی عمل نمی‌کردند. تقریباً از نیمه‌ی دوم سال 86 اصول‌گرایان دانشگاه به تکاپو افتادند که فعالیت مطبوعاتی بکنند. با آمدن پورذهبی این گونه نشریات سر و سامان بیشتری پیدا کردند. جالب این بود که مدیران مسئول و دست‌اندرکاران این گونه نشریات عمدتاً دانشجویانی بودند که دچار اختلالات عمیق شخصیتی بودند. یعنی اگر یک آدم دل‌سوز با این‌ها برخورد می‌کرد، قطعاً آن‌ها را به روان‌کاو معرفی می‌کرد. اما مسئولان دانشگاه از آن‌ها برای دری وری گفتن به دانشجویان منتقد و اصلاح‌طلب استفاده می‌کردند.
آن‌ها آزاد بودند که به هرکس و هر نهادی هر توهینی که خواستند بکنند و به هیچ کس پاسخ‌گو نبودند. نشریه 16 آذر به خاطر انتشار مصاحبه‌ای با تاج‌زاده نشریه پنجره و کاغذ اخبار را وابسته به احزاب معرفی کرد و گفت که از آن‌ها بودجه گرفته‌اند. جوابیه ما را هم هیچ وقت منتشر نکرد. خیمه هم‌پیمانان را تکفیر کرد و حکم ارتداد چند نفر را صادر کرد اما پاسخ هم‌پیمانان را چاپ نکرد. یواس‌بی‌امروز با صراحت به من تهمت ارتباط با امریکا زد، اما پاسخ من را چاپ نکرد. شکایت هم ازش کردم که هیچ وقت مطرح نشد. (تنها نشریه اصول‌گرایی که جوابیه منتشر کرد، نشریه سراج بود که اشتباهاتی در مورد کمیته ناظر کرده بود و بعد توضیحات مرا چاپ کرد.) با پشتوانه پورذهبی و دیگر مسئولان دانشگاه، آن‌ها از نشریه دانشجویی به جای چماق استفاده می‌کردند. نشریات‌شان آمیزه‌ای از فحش، دروغ و تهمت و تکفیر بود. با وجود این که دانشگاه و نهادهای حکومتی خارج از دانشگاه از جمله ارشاد زاهدان به آن‌ها امکانات می‌داد، باز هم با چاپ رنگی و قطع بزرگ هم نمی‌توانستند جلو نفوذ نشریات اصلاح‌طلب سیاه و سفید و A4 را بگیرند. در واقع نشریات دانشجویی اصلاح‌طلب بودند که افکار عمومی دانشگاه را شکل می‌دادند. کاغذ اخبار، پنجره و شورا در آخرین شماره‌ها فروشی بین 500 تا 700 نسخه داشتند که در یکی دو روز توزیع می‌شد. از قلم انجمن هم استقبال خوبی می‌شد اما چون در انتشارات دانشگاه چاپ می‌شد تیراژش محدود به 250 نسخه بود. وقتی در رقابت مطبوعاتی نتوانستند کاری از پیش ببرند دانشجویان منتقد و فعالان مطبوعاتی را ممنوع‌الورود کردند و بعد هم خود به خود نشریات اصلاح‌طلب منحل شدند. چهار نفر از هشت نفری که ممنوع‌الورود شدند مدیر مسئول نشریات بودند. الآن هم تا جایی که خبر دارم، دیگر نشریه‌ی اصلاح‌طلبی در آن‌جا منتشر نمی‌شود و جالب است که نشریات اصول‌گرای‌شان باز هم همان رویه تهاجمی را دارند ادامه می‌دهند و با نبود نشریات اصلاح‌طلب با آسیاب‌های بادی می‌جنگند.
بحث منحرف شد، خواستم بگویم که این کارگاه‌های نقد نشریات که به همت علی پارسا در انجمن ادبیات برگزار شد، تأثیر خیلی خوبی داشت و بعد از آن تقریباً همه‌ی نشریات حرفه‌ای‌تر عمل می‌کردند. می‌شد تحول را در اغلب نشریات دید. ضمن این که زمینه‌ی آشنایی دست‌اندرکاران نشریات را هم با هم‌دیگر فراهم می‌کرد و باعث گسترش هم‌کاری آن‌ها می‌شد. حیف که استبداد حاکم بر دانشگاه تمام نشریات زنده را قلع و قمع کرد و از میان برد، وگرنه دانشگاه اگر هر ایرادی داشت دست کم چند سال فضای مطبوعاتی رقابتی خوبی را در آن‌جا شاهد بودیم و تنها دل‌خوشی ما بود و اگر تداوم می‌یافت، دانشگاه سیستان و بلوچستان می‌توانست در زمینه‌ی فعالیت مطبوعاتی حرفی برای گفتن داشته باشد. با این وضعیت اسم آن دانشگاه را باید گورستان-پارک بگذاریم.

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

خاطره‌ای دیگر از دکتر رفیعی

سروش پارسا

اواخر ارديبهشت ماه گذشته بود كه فشارها بر دانشجويان شدت گرفته بود. من با شمس صحبت كردم كه فشارها و احضارها را تا مشخص شدن تكليف انتخابات مسكوت بگذارند. براي اين منظور به دفتر رضواني هم رفتم و گفتم من از جانب بچه ها تعهد ميدم كه تا آخر اين ترم كاري تو دانشگاه نكنن و شما هم تا روشن شدن تكليف انتخابات و پايان امتحانات كاري به بچه ها نداشته باشين. در همين حين كه با رضواني داشتم صحبت ميكردم، رفيع پور -پزشك معتمد دانشگاه- وارد شد و از ماجراي مسموميت غذايي چند دانشجوي دخترصحبت كرد. جريانش تو دانشگاه پيچيده بود. رفيع پور بيش از آنكه طرف صحبتش معاون دانشجويي باشد، به من نگاه ميكرد و سخن ميگفت. ميگفت اينها مربوط به غذاي سلف نيست. اينها هندوانه را كه از بازار خريده اند،‌نشسته اند و نشسته قاچ كرده و خورده اند و در پوست هندوانه فلان ميكرب هست كه با شستن از بين ميرود و... و توصيه هم كرد كه شما هم كه خواستين هندوانه بخورين، حتما پوستش را با مايع ظرفشويي خوب بشورين
به هر حال مخاطب من بودم نه معاون دانشجويي